دوباره اومدم
یه مدت بلاگفا مشکل داشت هر وقت میومدم بنویسم میگفت در دست تعمیر می باشد :/
و به این ترتیب نوشتن یادمون رفت
یه اوضاعی پیدا کردم که نگو و نپرس همش زندگیم شده کار و درس البته درسش اغراق بود چون هنوز نرفته دانشگاه واسه یکشنبه وسط تابستون برام سمینار گذاشتن منم گفتم نعععععععع من وقت ندارم استادم میگه نععععع باید ارائه بدی حالا واقعا نمیدونم چطوری در برم تازه گفتم تهران نیستم ولی اون اصرار داره که حتما باید این سمینار برگزار بشه دارم از استرس می میرم ولی هیچ کاری نکردم یه کلمه درس هم تو این مدت نخوندم فقط رفتم سرکلاس اومدم سرکار یه چند تا خواستگار هم داشتم که بیخودی وقت خودمو اونا را تلف کردم به نتیجه هم نرسیدم 
آقااااا اعتراف میکنم خسته شدم حسابیییییییییی
واقعا دلم میخواد عاشق یکی بشم و دوستش داشته باشم من نمیدونم این چه اخلاقیه که من دارم هیچ کس به دلم نمیشینه همش دنبال یکی هستم که حداقل به اندازه آدم گذشته دوستش داشته باشم ولی این اتفاق اصلا نمیفته
دیگه از این زندگی یکنواخت خسته شدم خسته ی خسته
الان به معنی واقعی کلمه دوست دارم کسی تو زندگیم باشه البته کسی که فقط مال من باشه نه مال همه
همینطوری که من برای اون خواهم بود
کم گیر میاد ولی باید پیدا کنم تا یه کم این زندگی تغییر کنه
فعلا بای بای