تغییر

دیگه هیچ احترامی برا نظر و عقیده ای که پایداریش به زمان وابسته هست قایل نیستم، دیگه باید فکر کنم، اون دور دورا رو هم نگاه کنم، یه چیزی الان ارزشه فردا ضد ارزشه یه جایی ناهنجاریه  و یه جا و یه زمان دیگه هنجاره، میخوام در بی زمانی زندگی کنم و هر کاری که میدونم درسته رو انجام بدم این ادمایی که دور و برم هستن الان تاییدم کنن فردا کاری کنم که مطابق میلشون نباشه میزنن تو سرم، چقدر شجاعت لازم داره تغییر :((((

دلم گرفته، سال هاست دلم گرفته، از اینکه دور و برم همه چیز به سرعت در حال تغییره ولی درون من همه چی راکده، تغییر لازمه، رشد فکری لازمه ، آپدیت شدن لازمه 

حس یه ویندوز 98 رو دارم میون سیستم عامل های پیشرفته

 

دیشب داشتم به انگلیسی خواب میدیدم، پارسال هم همش خواب میدیدم امریکا هستم دارم با اون استادی که به عنوان جوانترین دانشمند جایزه گرفت تو ازمایشگاه کار میکنم و ... اونموقع که این خوابو دیدم مدت کوتاهی بود که با الف، د به قصد اشنایی بیرون میرفتیم (خواستگاری که بهترین دوستم معرفی کرده بود، در واقع برادر شوهر دوستم که اونم همه مقاطش رو تهران خونده بود و سال اخر دکتری بود) براش تعریف کردم، یه خنده با تمسخر تحویلم داد، فکر کنم تو دلش گفت شتر در خواب بیند ... ازم پرسید درس نخونی چیکار میکنی، گفتم یه ازمایشگاه پیدا میکنم و تکنیکایی که دوست دارم یاد میگیرم و زبانمو به اون حدی که میخوام میرسونم، فکر میکنید در جواب چی بهم گفت 

برگشت با یه لحن تمسخری گفت میبینی نمیتونی تو خونه بشینی

واقعا برا خودم متاسفم که باهاش وقت گذاشتم، به نظرم بعضی ادم ها اصلا نمیفهمن سراغ کی رفتن، از همون اول به قصد تغییر طرف میرن جلو، خب عزیز من شما که زن فقط برا نشستن تو خونه میخوای غلط کردی اومدی سراغ یه دختر شاغل و دانشجو دکترا 

سلام

من اومدم 

چه گردو خاکی گرفته اینجا

دلم برا اینجا تنگ شده بود 

این روزها: دکترا که داره پیش میره، ازدواج هم که الان یه چند ماهیه با یه خواستگارم دارم جلو میرم ببینم به کجا میرسه از نظر خودم به جایی نمیرسه هیچکدوم چیزایی که میخوامو این ادم نداره فکر کن حداقل بیست سال بخوای با یکی که همخوانی باهات نداره زندگی کنی، از طرفی زن نیاز داره که یه مرد حس حمایت بهش بده ولی این اقا هیچ حس حمایتی بهم نمیده

تو فکر رفتن از ایرانم ولی تنهایی میترسم، اخه میدونید من خیلی خوش شانسم لاتاری برنده شدم