مسلمان وار می آید

مسلمانان مسلمانان، مسلماني زسر گيريد
كه كفر از شرم يار من مسلمانوار مي آيد....
(مولانا)


اروپايي ها كه اينقدر مستشرق و شرقشناس دارن چرا ما يه مستغرب نداريم؟ چرا يكي نميره از فرهنگ اونها دُر و گوهربياره بين ملت خودش تقسيم كنه؟ ميگن تهاجم فرهنگ ها داره ميشه، اما ايني كه به سوي جوان هاي شرق هجوم آورده ابدا فرهنگ غرب نيست. استفراغ هاي غربه. اي كاش فرهنگ غرب هجوم مي آورد.

فلسه و عرفان، آن کجا و این کجا

فلسفه حرف می آورد و عرفان، سکوت.
آن عقل را بال و پر می دهد و این عقل را بال و پر می کند.
آن نور است و این نار.
آن درسی بود و این در سینه.
از آن دلشاد شوی و از این دلدار.
از آن خدا جو شوی و از این خدا خو.
آن به خدا کشاند و این به خدا رساند.
آن راه است و این مقصد.
آن شجر است و این ثمر.
آن فخر است و این فقر.

آن کجا و این کجا.

(علامه حسن زاده آملی)

جهان هر كس به اندازه ذهن و بینش اوست

بعضی آدما منو یاد این مگسه میندازن اینقدر به خودشون مغرورن و اینقدر از کارشون مطمئنن که حاضر نیستن واقعیت رو ببینن

مگسی بر پرِكاهی نشست كه آن پركاه بر ادرار خری روان بود. مگس مغرورانه بر ادرار خر كشتی می‌راند و می‌گفت: من علم دریانوردی و كشتی‌ رانی خوانده‌ام. در این كار بسیار تفكر كرده‌ام. ببینید این دریا و این كشتی را و مرا كه چگونه كشتی می‌رانم. او در ذهن كوچك خود بر سر دریا كشتی می‌راند، آن ادرار دریای بی‌ساحل به نظرش می‌آمد و آن برگ كاه كشتی بزرگ، زیرا آگاهی و بینش او اندك بود.

جهان هر كس به اندازه ذهن و بینش اوست. آدم مغرور و كج اندیش مانند این مگس است. و ذهنش به اندازه درك ادرار الاغ و برگ كاه.

آن مگس بر برگ کاه و بول خر / همچو کشتیبان همی افراشت سر

گفت من دریا و کشتی خوانده‌ام / مدتی در فکر آن می‌مانده‌ام

اینک این دریا و این کشتی و من / مرد کشتیبان و اهل و رای‌زن

بر سر دریا همی راند او عمد / می‌نمودش آن قدر بیرون ز حد

بود بی‌حد آن چمین نسبت بدو / آن نظر که بیند آن را راست کو

عالمش چندان بود کش بینشست / چشم چندین بحر همچندینشست

صاحب تاویل باطل چون مگس / وهم او بول خر و تصویر خس

گر مگس تاویل بگذارد برای / آن مگس را بخت گرداند همای

آن مگس نبود کش این عبرت بود / روح او نه در خور صورت بود

(مثنوی، دفتر اول)

دین من عشق است

قلب من پذيراي همه صورت هاست

قلب من چراگاهي است براي غزالان وحشي

و صومعه اي است براي راهبان ترسا

و معبدي است براي بت پرستان

و كعبه اي است براي حاجيان

قلب من الواح مقدس تورات است       

و كتاب آسماني قرآن

 دين من عشق است

و نافه ي مرا به هر سوي كه خدا

خواهد سوق مي دهد

و اين است ايمان و مذهب من....

(محی الدین ابن عربی)

تنها بروی و بروی و بروی

گاهی بعضی ها با ما جور در می آیند، اما همراه نمی شوند،  گاهی نیز آدم هایی را می یابیم که با ما همراه می شوند اما جور در نمی آیند.
گاهی اوقات ما آدم هایی را دوست داریم که دوستمان نمی دارند، همان گونه که آدم هایی نیز یافت می شوند که دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداریم.
به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می خوریم و همواره بر می خوریم، اما آنانی را که دوست می داریم همواره گم می کنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی خوریم!
برخی ما را سر کار می گذارند،‌
برخی بیش از اندازه قطعه گم شده دارند و چنان تهی اند و روحشان چنان گرفتار حفره های خالی است که تمام روح ما نیز کفاف پر کردن یک حفره خالی درون آنان را ندارد.
برخی دیگر نیز بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره ای، هیچ خلائی ندارند تا ما برایشان پُرکنیم.
 برخی می خواهند ما را ببلعند و برخی دیگر نیز هرگز ما را نمی بینند و نمی یابند و برخی دیگر بیش از اندازه به ما خیره می شوند...

گاه ما برای یافتن گمشده خویش، خود را می آراییم، گاه برای یافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز می رویم و همه چیز را به کف می آوریم و اما «او» را از کف می دهیم.
 گاهی اویی را که دوست می داری احتیاجی به تو ندارد زیرا تو او را کامل نمی کنی. تو قطعه گمشده او نیستی ،تو قدرت تملک او را نداری.گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند و گاهی نیز چنین کسی به تو می آموزد که خود نیز کامل باشی، خود نیز بی نیاز از قطعه های گم شده.
او شاید به تو بیاموزد که خود به تنهایی سفر را آغاز کنی ، راه بیفتی ، حرکت کنی. او به تو می آموزد و تو را ترک می کند، اما پیش از خداحافظی می گوید: "شاید روزی به هم برسیم ..."، می گوید و می رود، و آغاز راه برایت دشوار است.


این آغاز، این زایش،‌ برایت سخت دردناک است. بلوغ دردناک است، وداع با دوران کودکی دردناک است، ‌کامل شدن دردناک است، اما گریزی نیست و تو آهسته آهسته بلند می شوی و راه می افتی ومی روی و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود، اما آبدیده می شوی و می آموزی که از جاده های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی.

(شل سیلوراستاین)

من چی میگم این چی میگه

شده تا حالا با یکی حرف بزنی اون مرتب حرف خودشو بزنه؟ یا تحلیلش از موضوع از زمین تا آسمون با شما فرق داشته باشه؟ یه زمانی عصبانی میشدم زمان گذشت تا این موضوع رو قبول کردم که تحلیل آدما با هم فرق داره شاید یه موضوع هم خیلی ساده باشه ها ولی برداشت اون خیلی فرق کنه با شما، علتش چیه؟ چون اون آدم تو ذهنش چیزای دیگه ای هم هست که شما ازش خبر نداری

یه داستان هست که به فهم این موضوع کمک می کنه



معلم کلاس اول دبستان، از دانش آموز پرسید: من یک سیب و یک سیب دیگر و یک سیب دیگر را به تو میدهم. چند سیب داری؟

دانش آموز به سرعت گفت: چهار سیب!

معلم عصبانی شد. دوباره سوال را تکرار کرد: من یک سیب و یک سیب دیگر و یک سیب دیگر را به تو میدهم. چند سیب دارییییییییییی؟

دانش آموز این بار با انگشتان خود شمرد و گفت: چهار سیب!

معلم بسیار عصبانی شد. یادش افتاد که آن دانش آموز، موز را خیلی دوست دارد. پرسید:

من یک موز و یک موز دیگر و یک موز دیگر را به تو میدهم. چند موز داری؟

دانش آموز به سرعت گفت: «سه موز»!

معلم از خلاقیت  و دقت نظر خودش، احساس غرور کرد و برای آخرین بار پرسید:

خوب. حالا اگر یک سیب و یک سیب دیگر و یک سیب دیگر به تو بدهم چند سیب داری؟

دانش آموز گفت: چهار سیب! آخه من یک سیب در کیف خودم دارم!

آیا مفید هستی؟

از گلی در مزرعه پرسیدم: آیا احساس مفید بودن می کنی؟ تو جز تولید گل های یک شکل و یک رنگ هیچ کار دیگری نمی کنی

گل در پاسخ گفت: من زیبا هستم و زیبایی دلیل من برای زندگی کردن است

از رودخانه پرسیدم: آیا احساس می کنی مفید هستی؟ زیرا تو دایم در یک مسیر در حال رفتن هستی

رودخانه جواب داد: من سعی نمی کنم مفید باشم همه سعی من این است که رودخانه باشم

سعی نکنید مفید باشید سعی کنید خودتون باشید این کار خودش بزرگترین تفاوت رو ایجاد می کنه

الگو

الگو یعنی این، یعنی کسی که وقتی زندگیشو برسی می کنی و بعد یه نگاهی به خودت میکنی شرمنده میشینگران

حسن زاده آملی  در ۷۰ سالگی فرمودند که تا جوانید مطالعه کنید که سن ما برسید روزی ۱۴-۱۵ ساعت بیشتر نمیتوانید مطالعه کنید

داستان

من عاشق داستان هستم همیشه از بزرگترام میخواستم واسم کتاب بخونن، تو زندگیم خیلی کتاب خوندم البته هر کتابی هم منو جذب نمیکنه یادمه راهنمایی بودم با چه عشقی کتاب سینوهه رو میخوندم و بعضی جاهاشو اصلا نمی فهمیدم و از بابام میخواستم واسم توضیح بده اونم بهم میگفت بابا جان آدم تو هر سنی برداشتش از کتاب فرق میکنه تو الان این کتاب رو خوندی 5 سال دیگه بخونی چیزای دیگه ازش میفهمی 5 سال بعد بخونی چیزای دیگه برداشت میکنی مثلا یادمه کتاب مولانا رو که می خوندم هیچی نمی فهمیدم ولی تو دانشگاه کم کم فهمیدم، خوندن داستان زندگی آدمای موفق و پرتلاش همیشه منو جذب کرده

تا اینکه با یه داستان جدید برخورد کردم از همون داستانایی که دوست داشتم خیلی ساده نوشته شده بود درک می کردم چی دارم میخونم کیف میکردم می خندیدم گاهی از خوندنش غصه میخوردم، با علاقه دنبالش میکردم خیلی احساس نزدیکی با نویسنده داستان داشتم گاهی دلم میخواست برم تو داستان و با شخصیت اصلی داستان حرف بزنم کاش اون شخصیت با همون ویژگی های تو داستانش جلوی راه من سبز میشد، مطمئنم اون شخصیت تو دنیای واقعی خیلی با دنیای داستانش فرق داره ولی من شخصیت داستانیش رو دوست داشتم

تا اینکه این داستان هم مثل بقیه داستان ها تموم شد، الان انگار یه چیزی کمه یه چیزی نیست ...