من عاشق داستان هستم همیشه از بزرگترام میخواستم واسم کتاب بخونن، تو زندگیم خیلی کتاب خوندم البته هر کتابی هم منو جذب نمیکنه یادمه راهنمایی بودم با چه عشقی کتاب سینوهه رو میخوندم و بعضی جاهاشو اصلا نمی فهمیدم و از بابام میخواستم واسم توضیح بده اونم بهم میگفت بابا جان آدم تو هر سنی برداشتش از کتاب فرق میکنه تو الان این کتاب رو خوندی 5 سال دیگه بخونی چیزای دیگه ازش میفهمی 5 سال بعد بخونی چیزای دیگه برداشت میکنی مثلا یادمه کتاب مولانا رو که می خوندم هیچی نمی فهمیدم ولی تو دانشگاه کم کم فهمیدم، خوندن داستان زندگی آدمای موفق و پرتلاش همیشه منو جذب کرده

تا اینکه با یه داستان جدید برخورد کردم از همون داستانایی که دوست داشتم خیلی ساده نوشته شده بود درک می کردم چی دارم میخونم کیف میکردم می خندیدم گاهی از خوندنش غصه میخوردم، با علاقه دنبالش میکردم خیلی احساس نزدیکی با نویسنده داستان داشتم گاهی دلم میخواست برم تو داستان و با شخصیت اصلی داستان حرف بزنم کاش اون شخصیت با همون ویژگی های تو داستانش جلوی راه من سبز میشد، مطمئنم اون شخصیت تو دنیای واقعی خیلی با دنیای داستانش فرق داره ولی من شخصیت داستانیش رو دوست داشتم

تا اینکه این داستان هم مثل بقیه داستان ها تموم شد، الان انگار یه چیزی کمه یه چیزی نیست ...