صبر

قدر تو به اندازه ی صبر توست ...

و رازهایت ، نهفته در صبرهایت               

اصلا تو آمده ای که صبر کنی

(محی الدین ابن عربی ، عارف و فیلسوف قرن ششم)

چقدر این جملات الان برا من سخت شده درکش نمیکنم نمیخوام بفهمم که خیلی بی طاقت شده ام

میرم مشهد یه عالمه حرف با امام رضا دارم شاید راه حلی برای درد دل من داشته باشه میرم پیش کسی که میدونم لازم نیست حرفی بزنم تا منو بفهمه


همدل

مگر انسان میتواند حالات خود را با کلمات بیان کند؟

اما همدلی و همزبانی حسن بزرگی ست. تو برای همدل و همزبان خود لازم نیست همه چیز را بگویی تا او اندکی از تو را بفهمد، بلکه کافی ست اندکی بر زبان بیاوری تا او همه تو را دریابد


آدمهای سالم مثل هم هستند، زیرا خوشبختی یک رنگ دارد . این بدبختی ست که رنگارنگ است

(محمود دولت آبادی)

(با تمام وجودم مفهوم این دوجمله محمود دولت آبادی رو تو زندگیم درک کردم)

حواست باشه تو زندگی چی طلب می کنی

یه موضوع خیلی مهمی که فهمیدم تو زندگیم اتفاق میفته اینه که تو دلم چیزی رو آرزو میکنم بعد تو عالم واقعیت می بینم طوری که خودم هم می ترسم، شاید باور کردنش سخت باشه ولی برای من بارها اتفاق افتاده، مثلا کافیه از یکی تصادفا حرفی بزنم حالا این فرد مثلا فرض کن یه پسر همکلاسی تو دوره ارشد بوده که من اصلا باهاش حرف هم نمیزدم و اون فارغ التحصیل شده و اصلا قرار نیست تو دانشگاه دیگه پیداش بشه یه دفعه ای همون روز میاد دانشگاه و من می بینمش یا مثلا میگم دوستم این کارو کرد همون موقع اس ام اسش میاد یا زنگ میزنه یا مثلا به خدا میگم خدایا من فلان چیزو میخوام سر راهم سبز میشه طوری شده که دیگه میترسم چیزی رو بخوام، میگم نکنه ناقص بخوام نکنه دارم دوباره اشتباه میخوام طوری شده که الان میگم خدایا من این چیز رو میخوام ولی باز تو صلاحم رو بهتر میدونی اون چیزی که بهتره رو قربون دستت بده یعنی رسیدم به جایی که به خواسته های خودم اعتماد ندارم

ولی دیگه مطمئنم که اونی رو که طلب کنم بدستش میارم برا همین برا خودم دوباره مینویسم که اگه بدست اوردم بدونم اون چیزی که دارم خواسته دیروزم بوده و شاکر باشم نه اینکه نقص در خواسته خودمو از کم لطفی خدا بدونم و ناشکری کنم


ادامه نوشته

تفاوت دانش با بینش

فرق دانش و بینش چیه؟

مثال می زنم ، همه ما دانش اینو داریم که مرده به آدم آسیب نمی زنه ولی کدوممون جرأت داریم کنار یه مرده تا صبح بخوابیم ؟ ولی مرده شور به اون بینش رسیده که میتونه کنار هزار مرده بخوابه تو همونجا هم غذا می خوره.

این نکته رو میشه به خیلی چیزای دیگه تعمیم داد این طوری کم کم می فهمیم که دانش خیلی چیزا رو داریم ولی متاسفانه هنوز بینشش رو بدست نیوردیم (هنر در واقع کسب همون بینشه هست)

البته این مثالی که زدم چیزیه که خودم باهاش درک کردم که آدم گاهی چیزی رو میدونه ولی به هیچ وجه نمیتونه به اون دانش خودش عمل کنه و براش یه موضوع عادی بشه، شاید برا خیلی اصطلاح های دیگه هم کاربرد داشته باشه


هیچ کدوم تصادفی نبودن

امروز داشتم به این فکر میکردم که همه آدم هایی که از گذشته تا حالا سر راه من قرار گرفتن چقدر برام مفید بودن از دبستان گرفته تا همین الان، یادمه اونموقع با هر کسی نمیتونستم کنار بیام مثلا اگه یه هم کلاسی یا هم اتاقی داشتم که رو اعصابم بود همش میگفتم اه این همه آدم، چرا این باید سر راه من قرار بگیره، ولی الان که فکر میکنم هر کدومشون باعث یه پیشرفتی در من شدن که اونموقع اصلا نمیفهمیدم و بعد از اینکه چند سال از اون برخورد اولیه می گذشت یا اون دوره تموم میشد میدیدم آها فلان کاری که من کردم اصلا تحت تاثیر اون بوده و کلی خوشحال میشدم در واقع آدم تغییراتی میکنه که خیلی نامحسوسه

امروز دوست کلاس اول راهنماییم رو دیدم یادش بخیر استارت شاگرد اولی من (اونم نه تو کلاس تو کل مدرسه و بعد تو دانشکده) از اون موقع زده شد دوستیمون با یه متلک  شروع شد اونم من بودم که بهش گفتم، چون قد خیلی بلندی داشت و خیلی شیطون بود یه بار با کفش رفته بود رو نیمکتی که من میخواستم بشینم منم با عصبانیت بهش گفتم از قدت خجالت نمی کشی (خیلی ازش بدم میومد) اونم برگشت گفت خدادادیه عزیزم و به شیطنتش ادامه داد، نمیدونم چرا هر وقت همدیگه رو میدیدم من رومو میکردم اونطرف ولی اون  از من خیلی خوشش اومده بود بعدا که با هم دوست شدیم میگفت من از چشای تو خیلی خوشم میومد و دوست داشتم باهات دوست بشم (چه دلیل باحالی، جالبیش اینه که چشای خودش خیلی قشنگ تر بود) و تو رقابت با هم شدیم دوتا شاگرد اول با معدل نوزده و نود همه نمره های کارناممون بیست بود (الان فکر میکنم چقدر معلمای اونموقع بدجنس بودن نوزده و هفتاد و پنج رو هم به زور بیست میکردن صدم به صدم تفاوت بین بچه ها میذاشتن یادمه یه بار غصه من این بود که چرا بیستو پنج صدم از دوستم کمتر شدم) سه سال راهنمایی با هم بودیم تا اینکه دبیرستان مدرسه هامون جدا شد و خیلی ارتباطمون کم شد و فقط گزارش معدل و نمره هامونو به هم میدادیم و بعد دانشگاه که کلا از هم بیخبر شدیم تا امروز که دوباره همدیگه رو دیدیم

یا حتی هم اتاقی ها و هم کلاسی های دوره دانشگاهی گرچه از بعضیاشون اصلا دل خوشی نداشتم ولی اونا هم درشکل گرفتن فکر من خیلی موثر بودن

واقعا به این نتیجه رسیدم که قرار گرفتن آدما سر راهمون اصلا تصادفی نیست الان به هدفمند بودن نظام هستی بیشتر پی می برم و این باعث میشه احساس رضایت بیشتری بکنم چون میدونم یکی هست که خیلی هوامو تا حالا داشته و داره

جزء کدام دسته ایم؟

در گل می لولند و به جان می کوشند

تا سهم خود را بگیرند و گاه اندکی بیش

از سرریز غله ی انبار

از کار خود راضی اند

از خورد و خواب و فربه شدن

اما هر بار که اردک های وحشی آزاد می گذرند

در خطی از آسمان

چشم های گول خود را می دوزند

و بال می کوبند و می کوشند پرواز را...

daily positive quote



Standing against something came easy to me because I was afraid of change Standing for something is much more difficult dreams are worth fighting for


you are worth believing in. You’re worth fighting for. You are worth the energy… the work… the wait…  You’re worth it all! Believe in yourself… Believe in the possibility

don't put all eggs in one basket

"هيچ وقت همه تخم مرغ هات رو تو يه سبد نزار" به خصوص تو مملكتي كه ممكنه فردا تخم مرغي نداشته باشی


نهج البلاغه

علامه محمد تقی جعفری ـ رحمت الله علیه ـ میگفتند:

برخی از جامعه شناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا پیرامون موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضوع این بود: ارزش واقعی انسان به چیست.

برای سنجش ارزش بسیاری از موجودات، معیار خاصی داریم. مثلا معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است. معیار ارزش بنزین به مقدار و کیفیت آن است. معیار ارزش پول پشتوانه آن است؛ اما معیار ارزش انسانها در چیست.

هر کدام از جامعه شناسان، سخنانی گفته و معیارهای خاصی ارایه دادند. هنگامی که نوبت به بنده رسید، گفتم : اگر میخواهید بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد، ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق میورزد.
کسی که عشقش یک آپارتمان دو طبقه است، در واقع ارزشش به مقدار همان آپارتمان است. کسی که عشقش ماشینش است، ارزشش به همان میزان است.

اما کسی که عشقش خدای متعال است، ارزشش به اندازه خداست.

علامه فرمودند: من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. وقتی جامعه شناسان سخنان من را شنیدند، برای چند دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند. هنگامی که تشویق آنها تمام شد، من دوباره بلند شدم و گفتم: عزیزان، این کلام از من نبود، بلکه از شخصی به نام علی ـ علیه السلام ـ است.

آن حضرت در نهج البلاغه میفرمایند: «قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ»؛

ارزش هر انسانی به اندازه چیزی است که دوست میدارد.
وقتی این کلام را گفتم، دوباره به نشانه احترام به وجود مقدس امیرالمؤمنین علی ـ علیه السلام ـ از جا بلند شدند و چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاری کردند.

ادامه دارد

دانشگاه به من یاد داد که:

- در دانشگاه چیزی به من یاد داده نمی شود

- دانشگاه تنها بخش کوچکی از کل سوادی که من لازم داشتم را به من داد

- زبان انگلیسی بلد نیستم و فکر و زندگی ام کاملا ایزوله است                     

- چیزی از موسیقی نمیدانم

- از فرهنگ و تاریخ کشورم سر در نمیاورم

دانشگاه به من یاد داد که فکر کنم و بفهمم که ذهنم و زندگیم قفل خورده است..................


تصویر ذهنی

دوست داشتم الان اینجا بودم

بعدم تو این رودخونه راه میرفتم این عکس یه حس عجیبی بهم میده که نمیتونم توصیفش کنم

یه جای بکر که آدم بتونه نفس بکشه


daily positive quote

Your presence is a gift to this world. Don’t underestimate yourself or your abilities — truly, you were made for greatness. — Josh Hinds

تصویر ذهنی



اراده خدا حاکم میشود بر همه علل و اسباب

یکی از مسائلی که مدت ها ذهن منو درگیر خودش کرده بود مقالم بودش، خیلی دلم میخواست نتایج پژوهشم به صورت ISI اونم تو یه ژرنال با ایمپکت بالا چاپ بشه ولی وقتی شرایط خودمو بررسی می کردم حسابی ناامید می شدم این همه رو پایان نامم وقت گذاشته بودم و فقط تونسته بودم یکی از نتایجش رو تو یه سایت خیلی مهم ثبت کنم و پنج شیش تا کنفرانس و ژرنال داخلی و خارجی نتایج رو بفرستم ولی دلم میخواست مقاله ISI داشته باشم، وقتی با دوستام صحبت می کردم می دیدم چقدر شرایطشون بهتر از منه، گفتم بذار از فاطمه که استاد راهنماش استاد کامل بوده بپرسم از چه طریقی عمل می کنن، اونم گفت ببین من مقاله رو نوشتم دادم استادم خوند غلطاشو گرفت بعد فرستادم برا استاد مشاورم که توی یه دانشگاه دیگه هست اونم بررسیش کرد بعد استادم گفتش خوب ما هر چی هم بررسیش کنیم بازم ممکنه خوب به انگیسی ترجمه نشده باشه و مفهوم رو نرسونده باشه برا همین فرستادیمش دبی ... دلار هم دادیم تا باز هم ویرایش بشه بعد فرستادیمش اونا هم revise کردنش ما هم دوباره بررسی کردیم و دوباره فرستادیم حالا تا ببینیم چی میشه تازه میگفت خیلی از دوستاش که مقاله هاشون revise شده بعد اینکه اصلاحش کردن reject شده، میگفت تازه ایمپکت فاکتوری که ما فرستادیم 0.6 هم هست یکی دیگه از بچه ها فرستاده از این ژرنال های open access کلی هم پول داده تازه ISI با ایمپکت کمتر هستش

یعنی اینا رو که می گفت من دیگه نمیتونستم به مقاله ISI فکر کنم گفتم خدایا این با دوتا استاد کامل کار کرده که مثل کوه پشت سرشن بعد من بیچاره که استاد راهنمام فقط دنبال کارهای سیاسیش بود هر موقع من باهاش کار داشتم وقت نداشت اصلا نمیدونست مقاله ISI چی هست 

ولی گفتم بذار یکی بنویسم بفرستم ببینم حالا چی میشه نشستم هر چی که به فکرم میرسید و هر کاری کرده بودم رو نوشتم خیلی واسم سخت بود بعد با کلی التماس دادم استاد راهنمام که نظرشو بگه، مقاله دو ماه پیشش بود و وقتی واسم فرستاد یه عالمه علامت سئوال تو مقاله زده بود یعنی اصلا متوجه نشده بود کار من چی هست واضحات واسش سئوال شده بود تازه مطلعش کردم که بابا جان این نتایج همشون درسته و طبق این کار بدست اومده یعنی دیگه اعصاب واسم نمونده بود یه چند تا ایراد نقطه ویرگولی هم گرفته بود بعد یه بار بهش گفتم آقای دکتر مقاله رو فرستادین گفت نه دادم دکتر فلانی هم نگاش کنه وقتی اسم اون دکتره رو آورد گفتم ای خدا حالا باید حالی اون کنم که این مقاله چی به چیه وقتی مقاله از زیر دست اون هم اومد بیرون یه عالمه علامت سئوال هم اون زده بود که این جا یعنی چی این چیه اون چیه خلاصه یه چند ماهی مقاله من فقط داشت جواب پس میداد و من ناامید و ناامید تر میشدم در آخر هم گفتم آقای دکتر نمیخواین یه جا بفرستینش از نظر ویرایشی بررسی بشه چند تا از استاتید شنیدم فرستادن دبی و ... یه پوزخندی زد و گفت نه خانم ما کارمون درسته (منم تو دلم گفتم آره واقعا همینه که با این سنت هنوز استادیاری یه مقاله ISI هم نداری)، ازم پرسید برا کدوم ژرنال میفرستی من هم با اعتماد به نفس کامل یه ژرنال از springer با ایمپکت 3 رو انتخاب کرده بودم گفتم واسه این می فرستم و فرستادم خیلی طول کشید و نتایج نمیومد با حرفایی که از فاطمه شنیدم دیگه حسابی ناامید شده بودم چون میگفت خوب برا چنین ایمپکتی فرستادی اونم springer فوری ردش می کنن کارت به ریوایس هم نمیخوره حالا ببین

تا اینکه دیشب میلم رو باز کردم و اینو دیدم


Dear .....:

I am pleased to inform you that your manuscript, "................." has been accepted for publication in ...............

یعنی حتی ریوایس هم نخورد، اینجاست که میفهمی کافیه اراده خدا حاکم بشه بر کلیه علل و اسباب اینطوری همه شرایط کنار هم چیده میشه تا اون اتفاق بیفته

غصه خوردن از بی تدبیری ها

کنترل خشم تو این اوضاع نابسامون خیلی سخته، خشم از بی تدبیری ها و سیاستای عجیب و غریب دولت، هیچ امیدی به بهبود وضعیت اقتصادی کشور ندارم، اقتصاد کشور همینی هست که می بینیم بهتر نمیشه، باید از این غصه و خشم عبور کرد چاره ای ندارم جز اینکه به جلو حرکت کنم از این سختی هم باید با شهامت و سازگاری عبور کرد

بعد از اینکه افسردگی ها رو کشیدی باید بلند بشی و با تدبیر دقیق تری جلو بری، از این سختی هم عبور خواهیم کرد

امروز زندگی را آغاز کن

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی.

اگر سفر نکنی،

اگر کتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،    

اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر برده‏ عادات خود شوی،

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،

اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سرکش،

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،

و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،

دوری کنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر هنگامی که با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی،

که حداقل یک بار در تمام زندگیت

ورای مصلحت‌اندیشی بروی.

امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!

نگذار که به آرامی بمیری

شادی را فراموش نکن  (پابلو نرودا)

واقعا که

دیروز برا کار با یه جا تماس گرفتم آقاهه گفت شما فردا (جمعه!!!!!!!!!) ساعت 11 تشریف بیارید با هم صحبت می کنیم به ناچار قبول کردم دیگه، پیش خودم گفتم حالا چرا ایشون قرار رو به جمعه موکول کرد این همه روز تو هفته

خلاصه امروز با خواهرم رفتم شرکت خواهرم خونه مامانبزرگ بود و کمی دیر رسید خلاصه 11 و نیم رسیدم شرکت یه آقا دیگه با یه خانم هم اونجا بودن به آقاهه گفتم قرار مصاحبه داشتم گفت منتظر باشین بعد گوشیش رو اورد

گفتم ببخشید این واسه چیه؟ گفت پشت خط هستن

یه آقا صدا کلفت و خوش بیانی پشت خط بود

آقاهه: خانم شما ساعت چند با من قرار داشتین

من: ساعت 11

آقاهه: الان ساعت چنده؟

من: یازده و نیم (با اعتماد به نفس کامل، اینگار نه اینگار که دیر رفتم و طرف سرکار بوده، خوب چیکار میکردم تقصیر خواهرم شد حالا که نمیتونم کاری کنم )

آقاهه: با مکث گفت خوووووووب (فکر کنم منتتظر بود من یه عذرخواهی ای چیزی کنم)

من : آها نمیتونین تشریف بیارین، خوب مساله ای نیست

آقاهه: من الان باید خرید کنم منتظر بمونید میام

من : باشه مساله ای نیست ممنون

یه ربعی نشستیم تا اومد، یه مرد حدودای سن 35 سال، قد بلند با تیپ جین و عینک آفتابی به چشم وارد شد احساس کردم ایشون قرار مصاحبه نداره بیشتر شبیه date بود یعنی اینطوری فکر میکنم که آدم باید تیپ محیط کارش با مهمونیش با پارک رفتنش با دانشگاه رفتنش کلا فرق کنه (بعد گفتم شاید مهمونی ای جایی بوده که اینقدر به خودش رسیده)

خلاصه کار رو برام توضیح داد منم بهش گفتم نه من رو این قسمت کار نکردم اونم اصرار داشت اگه یه مدت کار کنی راه میفتی (من زیاد از محیط اونجا و آدماش خوشم نیومد برا همین خیلی بی تفاوت رفتار میکردم یعنی کلا بی تمایل بودم)

بعد گفتش کسی که دنبال کسب درآمد از طریق یه حرفه ای هست باید تمام چم و خم کار رو بلد بشه، منم یه لبخند زدم گفتم بله شما درست می گید ولی فکر نمیکنم من بتونم این کار رو انجام بدم

یه کم بهش برخورد چون اینگار برعکس شده بود من دنبال کار بودم ولی اون اصرار داشت، بلند شدم که بیام بیرون دیدم قیافش یه طوری مثل اینکه خیلی دلخور شده از بی تفاوتی من مخصوصا اینکه مجبور شده بود دوباره برگرده بیاد شرکت، برا اینکه زیاد بد نشه گفتم

اگه فرد حرفه ای مورد نظرتون تو این کار رو پیدا نکردین من شاید بتونم با کمی وقت گذشتن براتون این کار رو انجام بدم منتها بیشتر نگران وقت و هزینه ای که شما باید صرف کنید هستم اگه آدم حرفه ای پیدا کنید بهتره

اونم با یه غروری گفت، پیدا کردم منتها از شخصیتشون خوشم نیومده

هیچی نگفتم و اومدم بیرون، ولی واسم یه کم هم عجیب بود، کلا هیچ چیزی اونجا منو جذب نکرد که بخوام تلاش کنم اون کار رو واسشون انجام بدم

من بیشتر تمایل دارم با کارم پول در بیارم نه با شخصیتم یعنی یکی دنبال حرفه من باشه

خلاصه امروز هم بیهوده گذشت فقط یه کم تونستم موسیقی تمرین کنم اونم نه با جون و دل

دل تنگم

دلم تنگ شده برا همه چیز برا خودم برا خدا برا....

بعضی موقع ها بدجوری دلم میگیره، خدایا این دل آدما هم عجب حکایتیه


هوا بد است، تو با كدام باد مي‌روي؟
چه ابر تيره‌اي گرفته سينه‌ي تو را
كه با هزار سال بارش شبانه‌ روز هم، دل تو وا نمي‌شود


برم یه کمی قرآن بخونم و بخوابم فردا حتما روز بهتری هست

خدایا دوستت دارم به خاطر همه چیز ازت ممنونم

آخه چطوری دل به کار میتونم بدم

دل به کار نمیدم، این روزا داداشم یه دفعه ای تصمیم به ازدواج گرفته و اون پولی که من داشتم روش سرمایه گذاری می کردم که از خانوادم برا کارام بگیرم داره از دستم میره، البته فکر میکنم مامان و بابا هم بیشتر راضی باشن که پولشونو صرف ازدواج بچشون کنن تا خرج چیزی که معلوم نیست آیندش چیه و آیا بشه آیا نشه، از یه طرف الان که داداشم دوست داره ازدواج کنه دلم میخواد ازدواج کنه و زندگیش شکل بگیره از طرف دیگه میگم پس من چی؟ خوب منم گناه دارم برم بهش بگم ببین اگه تو بخوای ازدواج کنی کلی خرجت میشه اینطوری همه برنامه های منو بهم میزنی، نمیشه که، دلار هم که هی میره بالا و بالاتر گاهی فکر میکنم چقدر پروام که هنوز میگم میخوام برم اونم با جیب خالی

حالا واقعا علم بهتره یا ثروت؟ حالا واقعا توانا بود هر که دانا بود؟

گاهی فکر میکنم یه سری مزخرفات فقط یاد ما دادن و خواستن ما اونطوری فکر کنیم که اینا میخوان، خوب معلومه ثروت بهتره الان اگه پولدار بودم علم هم راحتتر بدست میوردم

خلاصه دستو دلم به کاراصلا نمیره هیچی هم حالم رو خوب نمیکنه


daily positive quote

daily positive quote

daily positive quote

be an intellectual person

جهانی فکر کنید

تلفظ صحیح

دارم رو تلفظ هام کار میکنم، متاسفانه خیلی کلمات رو درست تلفظ نمیکنم برا همین خیلی از کلمات رو موقع فیلم نمی فهمم، وقتی تلفظ ها درست بشه خیلی خیلی listening راحتتر میشه چون تا درست حرف نزنی نه کسی متوجه میشه که چی میگی نه متوجه میشی که طرف چی داره میگه


زود باش شوهر کن

ساعت 4 بعداز ظهر دوستم زنگ زد به گوشیم

زهرا: سلام میتونی زود بیای پارک سر کوچه

من: چی شده؟ چرا گریه میکنی؟

زهرا: میدونم کار داری خواهش میکنم بیا کار مهمی باهات دارم

من: باشه الان آماده میشم میام نگرانم کردی چی شده

زهرا: هیچی در مورد آیندمه فقط زود بیا

وقتی رفتم پارک زودتر از من اونجا رسیده بود خیلی خیلی خوشحال شد که منو دید اول منو من میکرد درست حرف نمیزد میگفت ببین سوزی نمیخوام فکر بد در مورد خانوادم کنی دلم میخواد فقط گوش بدی و بگی من باید چیکار کنم

خانوادم هر خواستگاری واسم میاد میگن چی شد چرا میگی نه، ترشیدی دیگه آبرومون رفت اگه اینو هم رد کنی دیگه کسی در این خونه رو نمیزنه ها

اشک تو چشماش جمع شد میگفت نمیدونم چیکار کنم جو خونه خیلی داره بهم فشار میاره همش کارم شده بحث دعوا با مامانم یا با بابام (وقتی داشت این حرفا رو میزد یاد سه قرار قبلمون افتادم که باز هم از این حرفا میزد و مشکلش همین بود فکر کنم امروز دیگه خیلی خیلی عذاب کشیده بود که با این عجله از خونه زده بود بیرون و از من میخواست به حرفاش گوش بدم، همینطور که حرف میزد یاد ماه پیش افتادم که یکی دیگه دقیقا داشت همین حرفا رو میزد و اون هم از شرایط بدی که تو خونه داشت میگفت و میگفت میخوام دکترا بخونم برم یه جایی که دیگه از دست خانوادم راحت بشم) خلاصه زهرا پشت سر هم حرف میزد و در آخر گفت به نظرت بشینم برا ارشد بخونم برم یه شهر دیگه که از خانوادم دور بشم

من هر چی که به ذهنم رسید بهش گفتم ولی در راه برگشت به خونه خیلی دلم گرفته بود از شرایطی که برا دخترا حاکمه، چقدر بده که دید نسبت به یه دختر تو جامعه ما اینطوریه، ازدواج براش یه اجباره نه یه انتخاب طوری که از خونه و از فامیل فراری میشه ولی بعد میره تو جامعه می بینه همه جامعه همین طوره حتی اگه خانواده خوبی هم داشته باشه، بعد یادم به اون یکی دوستم افتاد که میگفت اینقدر همسایه ها به مامانم میگن چرا دخترت شوهر نمیکنه چرا شوهر نمیکنه حتما خواستگار نداره که میاد میشینه تو خونه گریه میکنه و بالاخره با اکراه در سن 28 سالگی با یه پسری که دو سه سال از خودش کوچیکتر بود و دانشجو بود و وضع مالی خوبی هم نداشت ازدواج کرد تا از دست حرف اینو اون راحت بشه، زنی هم که طلاق بگیره که اونم باز مشکلات خودش رو داره

با خودم فکر میکردم که ما داریم سیر قهقرایی رو طی میکنم فکر میکنیم داریم پیشرفت میکنیم تکنولوژی پیشرفت کرده ولی سطح فرهنگ همینطور پایین مونده، دختر مایه سرشکستگی خانوادشه (چه در خانواده بمونه چه طلاق بگیره) همش یه چیزی پیدا می کنن که با اون آزارش بدن حق انتخاب رو ازش بگیرن و با حرکاتشون باعث بشن از جنسیت خودش متنفر بشه، در مورد زمان ازدواجش، ظاهرش، تحصیلاتش خواستگاراش و همه چیز اونو زیر سئوال می برن و عذاب میدن

یه زمانی عربا دختراشونو زنده به گور میکردن و الان یه جور دیگه بعضی از خانواده ها دختراشونو زنده به گور میکنن

الان میدونم که اگه زهرا روزی ازدواج هم بکنه فقط برا خلاص شدن از دست خانوادش و حرف اینو اونه نه اینکه خودش با رغبت بخواد اینقدر عذابش میدن که هر کی اومد رو فرشته نجات خودش بدونه و بعد معلوم نیست چه زندگی ای در انتظارشه و اگه ازدواج هم نکنه مرتب با حرفاشون زندگی رو به کامش تلخ میکنن، نمیدونم کی میخواد دیگه فرهنگ سازی بشه کی میخواد تغییرات حاصل بشه (تازه این تبعیض ها و شرایط بدیه که فقط برا ازدواج یه دختر هست حالا موارد دیگه هم که ...)

خدا عاقبتمون رو بخیر کنه با این تبعیض های جنسیتی


daily positive quote

daily positive quote

daily positive quote

daily positive quote

The Value of Decisions


Four primary factors determine the quality of our lives: our talents, our efforts, luck and the decisions we make.