دل به کار نمیدم، این روزا داداشم یه دفعه ای تصمیم به ازدواج گرفته و اون پولی که من داشتم روش سرمایه گذاری می کردم که از خانوادم برا کارام بگیرم داره از دستم میره، البته فکر میکنم مامان و بابا هم بیشتر راضی باشن که پولشونو صرف ازدواج بچشون کنن تا خرج چیزی که معلوم نیست آیندش چیه و آیا بشه آیا نشه، از یه طرف الان که داداشم دوست داره ازدواج کنه دلم میخواد ازدواج کنه و زندگیش شکل بگیره از طرف دیگه میگم پس من چی؟ خوب منم گناه دارم برم بهش بگم ببین اگه تو بخوای ازدواج کنی کلی خرجت میشه اینطوری همه برنامه های منو بهم میزنی، نمیشه که، دلار هم که هی میره بالا و بالاتر گاهی فکر میکنم چقدر پروام که هنوز میگم میخوام برم اونم با جیب خالی

حالا واقعا علم بهتره یا ثروت؟ حالا واقعا توانا بود هر که دانا بود؟

گاهی فکر میکنم یه سری مزخرفات فقط یاد ما دادن و خواستن ما اونطوری فکر کنیم که اینا میخوان، خوب معلومه ثروت بهتره الان اگه پولدار بودم علم هم راحتتر بدست میوردم

خلاصه دستو دلم به کاراصلا نمیره هیچی هم حالم رو خوب نمیکنه