تنها

چقدر بده که دور و برت یه مشت آدم باشن که فقط نشسته باشن ببینم میخوای چیکار کنی و فقط از خودشون تز بدن

چقدر بده یه مشت آدم دور رو برت باشن که فقط باید بشینی براشون تعریف کنی که چرا نیاز به کمکشون داری چرا الان محتاجشونی و باید کمکت کنن همین الان نه وقتی دیگه دیر شده ...... و اونا باز نفهمند و تو عالم غفلت خودشون باشن

چقدر بده که همیشه با بغض بنویسی و نتونی از ته دل گریه کنی 

چقدر بده که یه همراه نداشته باشی که باورت داشته باشه و تو شرایط سخت زندگیت تنهات نذاره

چقدر توضیح بدم چقدر بگم که موندن من اینجا بی فایدس چقدر بگم که من بهترین بودم تو کار خودم ولی الان راضی نیستم نمیتونم دیگه ادامه بدم نمیخوام اینجا باشم، چقدر بگم که فقط و فقط میخوام برم که آینده بهتری داشته باشم چقدر بگم که میخوام برم که بعدها آه نکشم که چرا خودمو نجات ندادم چقدر بگم من نمیخوام تو این فرهنگ زندگی کنم و هیچ کس نفهمه من چرا این قدر دلم پره

افسوس افسوس که کسی درکم نمیکنه کسی حمایتم نمیکنه کسی منو نمیفمه

خدایا چقدر تنهام

پاسخ

دوستانی که در پیام خصوصی خواسته بودن که به سئوالاتشون جواب بدم و آدرس ایمیل خواسته بودن، این ایمیل من هستش


besamtehadaf@yahoo.com

ولی توصیه میکنم برای سئوالاتتون به سایت اپلای ابراد مراجعه کنید چون همه سئوالات درباره زبان و مهاجرت و پذیرش در اونجا پاسخ داده شده

به زودی در قسمت لینک هام، لیست وبلاگ هایی که برای پذیرش اقدام کردن و اطلاعات خوبی دارن رو  قرار می دم


ادامه می دهم



می دانم درست نیست ولی ادامه می دهم ...

بزن به آب

دوستی می گفت یه روز پسر بچه ای رو دیدم که توپ پلاستیکی اش افتاده بود توی جوی عریض و کم عمق خیابون و اون هم به موازات حرکت توپ راه می رفت و با حسرت به توپ از دست رفته اش نگاه می کرد.
جلو رفتم و بهش گفتم نمی خوای واسه توپت یه فکری بکنی؟
با بغض جواب داد آخه نمی شه.
گفتم خوب نگاه کن ، اونجا یه چوب بلند هست ، توپت هم که بیشتر به سمت اونور جوبه ، اگه از پل رد بشی و بری اون طرف می تونی توپ رو با چوب هدایت کنی یه کناری و بگیریش.
دیدم با تردید بهم نگاه می کنه.
پس آروم توی گوشش گفتم اگه اون برات مهم و با ارزشه ، اگه نشد با چوب کنترلش کنی ، بزن به آب و بگیرش.
برق شادی چشم هاش ، حالم رو دگرگون کرد.
و بی اینکه سراغ چوب بره ، پرید توی جوی تا توپش رو بگیره.
اونوقت بود که فکر کردم همه مون یه جورائی اسیر ترس و دلهره هامونیم ، هراس هائی که شهامت اقدام برای رسیدن به خواسته های قشنگ و با ارزش مون رو از ما سلب می کنند. و اگه تسلیم اونها بشیم ، نتیجه ای جز غصه و حسرت برامون ندارند.
اون پسر کوچولو شاید نگران این بود که لباس هاش خیس و کثیف و گل آلود بشن و دعواش کنند که واسه یه توپ فسقلی...؟!
ولی گاهی چیزهائی اونقدر برامون مهم هستند که ارزش داره بخاطرشون بزنیم به آب.

خدا (مورگان فریمن)

فیلمی که واقعا دوستش داشتم، یه دیالوگ جالب ازش رو اینجا میذارم

دو نیم کردن سوپ معجزه نیست بروس،شعبده بازیه. یه مادر تنها که دو جا کار میکنه ولی باز هم واسه دیدن تمرین فوتبال پسرش وقت میزاره معجزس.نوجوانی که به مواد مخدر نه و به تحصیلات آره میگه معجزست. مردم از من میخوان همه کاری براشون انجام بدم ولی چیزی که تشخیص نمیدن قدرت خودشونه.

میخوای معجزه ببینی پسرم؟ خود معجزه باش.



قضاوت آسان است ولی حقیقت چیز دیگری است

روزی از روزها ، لیلی از علاقه شدید مجنون به او و اشتیاق بیش از پیش دیدار او با خبر شد
پس نامه ای به او نوشت : “ اگر علاقه داری که منو ببینی ، نیمه شب کنار باغی که همیشه از آنجا گذر میکنم منتظر باش ”

مجنون که شیفته دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل از ساعت مقرر رفت و در محل قرار نشست .
نیمه شب لیلی اومد و وقتی مجنون را در خواب خواب عمیق دید از کیسه ای که به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و کنار مجنون گذاشت و رفت !

مجنون وقتی چشم باز کرد ، خورشید طلوع کرده بود آهی کشید و گفت : “ ای دل غافل یار آمد و ما در خواب بودیم . افسرده و پریشون به شهر برگشت ”


در راه ، یکی از دوستانش او را دید و پرسید : چرا اینقدر ناراحتی ؟! و وقتی جریان را از مجنون شنید با خوشحالی گفت : این که عالیه ! آخه نشونه اینه که ،لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره !

دلیل اول اینکه : خواب بودی و بیدارت نکرده !

و به طور حتم به خودش گفته : اون عزیز دل من ، که تو خواب نازه پس چرا بیدارش کنم ؟!

و دلیل دوم اینکه : وقتی بیدار می شدی ، گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت

پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری !


مجنون سری تکان داد و گفت : نه ! اون می خواسته بگه :

تو عاشق نیستی ! اگه عاشق بودی که خوابت نمی برد ! تو رو چه به عاشقی ؟ بهتره بری گردو بازی کنی !

همیشه همه چیز اونطوری نیست که ما تفسیر می کنیم، حقیقت چیزی غیر از تفسیر ماست، عجبم که بعضیا چقدر راحت بر اساس تفسیر خودشون درباره چیزی قضاوت می کنند
و حکم صادر می کنند
باید مراقب باشیم وقتی درباره چیزی اظهار نظر می کنیم احتمال خطا هم بدیم و بدونیم این فقط و فقط تفسیر ماست

کدام اعتقاد مال من است؟

هر اعتقاد که تو را گرم کرد آنرا نگه دار و

هر اعتقاد که تو را سرد کرد ازآن دور باش!

  (شمس تبریزی )

تفاوت آدم و انسان

آدم يک "بودن" است، و انسان يک "شـــدن"

نمی ارزد



به جان زنده دلان سعديا كه ملك وجود.... نيرزد به ان كه دلي را ز خود بيازاري

پایه های نردبان جای اقامت و باش نیست


در آدمی عشقی و دردی خارخاری و تقاضایی هست که اگر صد هزار عالم ملک او شود که نیاساید و آرام نیابد.

این خلق به تفضیل در هرپیشه ای و صنعتی و منصبی و تحصیل نجوم و طب و غیرذلک می کنند و هیچ آرام نمی گیرند زیرا آن چه مقصود است به دست نیامده است

آخر معشوق را دلارام می گویند یعنی که دل به وی آرام گیرد پس به غیر چون آرام و قرار گیرد؟

این جمله خوشی ها و مقصودها چون نردبانی است و چون پایه های نردبان جای اقامت و باش نیست ؛ از بهر گذشتن است .

خنک او که زودتر بیدار و واقف گردد تا راه دراز برو کوته شود و درین پایه های نردبان عمرخود را ضایع نکند . (فیه ما فیه)

می پنداری که اصلاح می کنی

روحش شاد

ای کاش یه کم بعضیا کتاب می خوندن که اینطوری با جوونای مملکت رفتار نکنند و باعث فساد نشن

"همین نان که از فرط فراوانی حتی سگان نیز بدان رغبتی نمی کنند،اگر منع کنی همگان بدان رغبت آرند.

"الانسان حریص علی ما منع".

هر چند که زن را امر کنی که پنهان شو، اورا دغدغه ی "خود را نمودن" بیشتر شود وخلق را از نهان شدن او،رغبت به آن زن بیش گردد.

پس تو نشسته ای و رغبت از دو طرف زیادت می کنی ومی پنداری که اصلاح می کنی و آن خود عین فساد است.... (فیه ما فیه)

به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد

همه شب نماز خواندن،همه روز روزه رفتن

همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن

زمدینه تا به کعبه سر وپابرهنه رفتن

دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن

شب جمعه ها نخفتن،به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن

به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن

ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن

به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن

طلب گشایش کار ز کارساز کردن

پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن

گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن

به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن

ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن

به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد

که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن

به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد

که به روی نااميدي در بسته باز کردن
(شیخ بهایی)


دست و پا زدن برای زندگی کردن

چند روز پیش با دوستم نفیسه که هم اتاقی دوره لیسانسم بود رفته بودم بیرون، منو نفیسه بعد از فارغ التحصیلی زیاد همو میدیدم تا اینکه یه روز بهم گفت یکی از هم کلاسی های دوره ارشدش ازش خواستگاری کرده و میخواد بهش جواب مثبت بده اول فکر میکردم شوخی میکنه بهش گفتم اون که کار نداره نفیسه گفت خدا بزرگه، دیگه بالاخره کم کم جور میشه بهش گفتم ببین تو مال یه شهری اون مال یه شهر دیگه سختت میشه ها کار نداره پشتوانه مالی نداره واست مهم نیست؟ به حرفام فکر میکرد و گاهی میگفت نمیدونم چیکار کنم تا اینکه یه روز گفت قبول کردم قراره هفته دیگه عقد کنیم، خیلی از تصمیم گیریش تعجب کردم از اینکه احساس کردم برا فرار از تنهایی بیشتر تصمیم گرفته ازدواج کنه، از همه بیشتر از این تعجب کردم که داره میبینه که منو خودش در به در دنبال کاریم و کار پیدا نمی کنیم یا اگه هست حقوق ها اینقدر کمه چطوری میتونه این ریسکو بکنه و حالا بخواد همراهی رو انتخاب کنه که دقیقا جایگاه خودشو داره، بعد پیش خودم گفتم شاید من واقعا معنی خدا بزرگه خدا میرسونه رو نمی فهمم سعی کردم دیگه نظری ندم تو این مدت بیشتر تلفنی صحبت می کردیم تا اینکه بعد تقریبا شش هفت ماه همدیگه رو دیدیم شروع کرد به نق زدن که شوهرم هر جا دنبال کار میره نیست یه جا بهمون قول داده بودن برا بخش اداری، رفته قبولش نکردن گفتن ما به کارگر نیاز داریم این چه مملکتیه شوهر من با فوق لیسانس باید بره کارگری، شوهرم بهم گفته تا کار پیدا نکنم خونتون نمیام من از خانوادت خجالت میکشم و ...

تمام مدتی که حرف میزد من تو دلم داشتم بهش میگفتم من اینا رو بهت نگفته بودم؟؟؟

من: ببین نفیسه شوهرت بالاخره کار پیدا میکنه یکسال دیگه دوسال دیگه سه سال دیگه بالاخره پیدا میکنه تا زندگیشو شروع کنه تو با غصه خوردن فقط خودتو نابود میکنی از اون گذشته تو با آگاهی کامل ازدواج کردی درسته؟

نفیسه: به خدا بعضیا شانس دارن من دیدم عقد میکنن فوری از زمین و زمان براشون میباره مثلا فلانی عقد کرد فوری ماشین خریدن، اون یکی شوهرش سریع کار پیدا کرد، اون یکی ....، پس چی میگن ازدواج کنید خدا میرسونه ما که ندیدیم، تازه والا به خدا من خیلی عروس کم خرجی واسه اینا بودم هیچی ازشون نخواستم اصلا سخت نگرفتم حالا میخواد یه زنگ بهم بزنه از پشت گوشی میشنوم که میگن حالا همه پولاتو خرج تلفن نکنا پس انداز کن و ....در حین صحبتش یادم افتاده بود به مشهد تو حرم که بودیم یه خانم طلبه ای از این حلقه های معرفت گذاشته بود و صحبت می کرد میگفت چرا اینقدر ازدواج جوونا رو سخت میکنید بذارید ازدواج کنند دختر خونه خودش پسر خونه خودش اینا فقط محرم باشن، بعد یکی از خانم ها گفت خانم عزیز اگه فردا پسره گفت نمیخوام چی اگه ما کوتاه اومدیم و گفتن حتما دخترشون یه عیبو ایرادی داشته که اینقدر کوتاه اومدن چی؟ سخنرانه هم میگفت اولا آدم با باجنبه ها باید وصلت کنه ثانیا دختر سالم تحویلشون دادین باید برن خدا رو شکر کنن (نکته اینجاست که من همش دنبال این بودم که اینکه بعضی از افراد مذهبی یا افراد پولداری که دورو برم می بینم و میگن ازدواج رو سخت نگیر و با یه آدم با جنبه وصلت کن، این با جنبه رو اینا چطوری پیدا می کنن؟؟؟؟؟
)

بعد یاد خوابگاه افتادم که با یکی از بچه های مذهبی داشتم صحبت می کردم بهش گفتم خیلی واسم جالبه که شما اینقدر تو ازدواجتون کم توقع هستید و زندگیاتون خوب پیش میره یعنی خانواده طرفین همو درک میکنن و هیچ مشکی پیش نمیاد، اونم بهم گفت ببین ما کلا با خارج از خودمون وصلت نمی کنیم یعنی اون آدم کاملا مطمئنه و رسمو رسوم فامیلمون شبیه همه، مثلا  بابای من با حاج آقا فلانی دوست بود که از دوستای مسجدش بودن و میدونستیم که پسر حاج آقا آدم مومنو خوبیه (یعنی دختر این حاج خانم با پسر اون حاج خانم ، دختر این حاج آقا با پسر اون حاج آقا این گروه مومنایی هستن که کاملا همدیگه رو میشناسن در طرز فکر و عقیده پیرو یه مکتب هستن و معتقد به اینکه نباید در ازدواج سخت گرفت و خدا میرسونه و واقعا هم براشون میرسه حالا کاری ندارم از کجا
)

بعد یاد سرکارم افتادم که رئیس شرکت یکی از افتخارات زندگیش این بود که دختر فلان خرپول شهر رو گرفته که جد و آبادشون پولدار بودن و مرتب میگفت برادر زنم میخواد زن بگیره، دختر فلانی (خرپول تر از خودشون) رو واسش درنظر گرفتیم و ....(این گروه خرپولایی هستن که جز پول و مسافرت خارج کشور و کسب سود بیشتر دغدغه دیگه ای ندارن و در ازدواجشون فقط دنبال کیس های پولدارن که مال و اموالشون رو مرتب بیشتر و بیشتر کنن، از نظر اعتقادی هم تا حدود زیادی شبیه هم هستن)

با خودم فکر میکردم که واقعا همیشه جامعه به سه دسته تقسیم میشده و میشه دو گروه اقلیت و یه گروه اکثریت
دو گروه اقلیت کسایی هستن که در هر شرایطی به سمت هدفشون حرکت می کنن، ازدواجشون زندگیشون مرگشون رو حسابو کتابه بی جهت گامی رو بر نمیدارن و هر تغییری تو جامعه حاصل بشه هیچ ضرری بهشون نمیرسه شاید ما از دور ببینمشون و فکر کنیم با یه تغییری تو اقتصاد فرضا ضرر میکنن در حالیکه اون ضرری هم که دارن میدن در واقع یه جورایی به هدف بهتری نزدیک شدنه

و یه گروه اکثریت که نمیدونن اصلا باید چطوری زندگی کنن و هر اتفاق بدی که تو جامعه میفته رو سر این بدبختا خراب میشه از بیکاری مشکلات ازدواج فقر و ...، این گروه آدمایی هستن که همش نگاهشون به این دو دسته اقلیته یا میخوان خودشونو تو این گروه جا کنن یا تو اون گروه، یا میخوان از طرز فکر اینا پیروی کنن یا اونا، یا میخوان مثل گروه یک زندگی کنن یا مثل گروه دو و تصمیم هایی که برا زندگیشون میگیرن معمولا با شکست رو به رو میشه یا چند بار زمین میخورن تا بتونن به سختی رو پا خودشون بایستن،

خلاصه بگم دستو پا میزنن که غرق نشن


 

lessons from pencil

look

change

تغییر

در مورد دینم مطمئنم که تغییرش نمیدم چون بهترینه ولی فرهنگمو نه، میخوام تغییر کنه قبولش ندارم

گاهی اوقات حالمو بهم میزنه شاید هم خودم شروع یه حرکت جدید باشم ولی آهسته آهسته

هر چیز که در جستن آنی آنی

تا در طلب گوهر کانی کانی
تا در هوس لقمه‌ی نانی نانی
این نکته‌ی رمز اگر بدانی دانی
هر چیز که در جستن آنی، آنی

بی مغز

مترسک: من مغز ندارم، تو سرم پر از پوشاله !
دوروتی : اگه مغز نداری پس چه جوری حرف میزنی؟
مترسک : نمیدونم... ولی خیلی از آدمها هم هستن که بدون مغز یه عالمه حرف میزنن!  (
جادوگر شهر اُز )

نیایش

ای خدایی که به من نزدیکی

خبر از دلهره هایم داری ؟


خبر از لرزش آرام صدایم داری ؟


ای خدایی که پر از احساسی


چینی روح مرا بند بزن


تو که در عرش بلند


تکیه بر تخت حکومت داری


تو که دنیا همه از پشت نگاهت پیداست


تو که ذوق و هنرت را به سرم می باری


و مرا با همه ی رنجش جان می خواهی


چینی روح مرا بند بزن

زندگی

گاهی اوقات بهترین راه مشت زدن اینه که بری عقب ولی اگه خیلی بری عقب دیگه مبارزه نمی کنی..

سفر مشهد




چند وقتیه میخوام عکسایی که از سفرم گرفتمو بذارم وقتش پیش نمی یومد یا حال و حوصلش نبود الان هم بی خوابی به سرم زد گفتم بیام بنویسم که یه بار نوشتم همش حذف شد الان خلاصه تر می نویسم
امسال مشهد حال و هوای دیگه ای واسم داشت انتظار داشتم هوا خیلی سرد باشه که اصلا هوا سرد نبود هوا خنک و عالی بود و حرم هم خلوت بود یعنی جون میداد که بری اونجا بشینی و فکر کنی و نفس بکشی
چرا رفتم مشهد؟ چون احساس سنگینی میکردم احساس میکردم بار سنگینی رو قلبمه باید حرف میزدم درد و دل میکردم ولی با کی؟ اصلا کی حوصله داشت بشینه از تک تک چیزایی که ناراحتش کرده بود حرف بزنه رفتم جایی که نخوام حرف بزنم فقط بارم سبک بشه برم پیش کسی که اگه همه هم ازم رو برگردونن میدونم که با آغوش باز ازم استقبال میکنه و به حرفام گوش میده
شبا میرفتم تا صبح تو حرم مینشتم به امام رضا میگفتم ممنونم که اجازه دادی بیام اینجا نفس بکشم هیچی ازت نمیخوام فقط میخوام اینجا بشینم و تنها باشم
ساعت سه که میشد حرم خلوت شده بود برا خودم تو صحن ها میگشتم و مردمو نگاه میکردم کسایی که مریض بودن و با ولیچر اومده بودن برا همشون دعا کردم دختری رو دیدم که واقعا صورتش طبیعی نبود قلبم داشت از جا کنده میشد اشک تو چشمام جمع شده بود، مردم رو میدیدم که صادقانه و خالصانه دعا می کنن، زوج های جوون که اومده بودن و مرتب عکس میگرفتن چه صحنه زیبایی بود، برا خوشبختیشون دعا میکردم برا مامان و بابا و همه دوستام چه اونایی که میشناختم و چه اون هایی که فقط اسمشونو میدونستم دعا کردم و احساس میکردم هر روز آرامش بیشتری بدست میارم
کیف میکردم از خلوت بودن حرم از اینکه راحت میتونم برم دستمو بزنم به پنجره فولاد هر جا دلم بخواد بشینم نزدیک اذان صبح کم کم مردم می اومدن منم میرفتم وضو میگرفتم و نمازمو به جماعت می خوندم و تا روشن شدن هوا اونجا میموندم هر روز صبح جنازه تو حرم میوردن فاتحه می خوندمو و بی اختیار گریه می کردم
الان هم که دارم اینا رو مینویسم اشکام جاری شده علتشو نمیدونم فقط میدونم که دلم برا یه شب تا صبح اونجا بودن و خلوت کردم و دعا کردن خیلی تنگ شده




آنچه او بخواهد

اگر تمام گلها را هم از شاخه بچینید،

نمی توانید جلوی آمدن بهار را بگیرید!  

(پابلو نرودا)

آهسته آهسته

رباید دلبر از تو دل ولی آهسته آهسته
مراد تو شود حاصل ولی آهسته آهسته
                                                                                                 
سخن دارم ز استادم نخواهد رفت از يادم
كه گفتا حل شود مشكل ولی آهسته آهسته

تحمل کن که سنگِ بی‌بهایی در دل کوهی

شود لعلِ بسی قابل ولی آهسته آهسته

(علامه حسن زاده آملی)


عاشورا

عاشورا روز «جشن جلوه ی آزادگی» انسان است
نه عزاداری شب هفت و چهل و سالگرد...


به ما گفتند حسین تنها بود
ولی به ما نگفتند که حسین بیش از آنکه تنها باشد «جوانمرد» بوده است
نگفتند با تمام تنهاییش
با تمام نیازش به کسی که او را لبیک گوید
در حساس ترین لحظات، در آخرین شب
زمانی که بیشترین نیاز را به یاری کننده ای داشت
فرصت «انتخاب» را به همراهانش داد
حتی برای اینکه خجالت زده نشوند
پیشنهاد ترک خیمه ها را به هنگام شب داد
تا ناجوانمردی آنها را با جوانمردی خود بپوشاند
و با این کار درس «اختیار و جوانمردی» را به بشریت یادآوری کند.


به ما گفتند حسین خوب شمشیر می زد
نگفتند حسین خوب «سخن» می گفت
و «حُر» ها را بیدار می کرد


به ما نگفتند حسین با وجود یاران اندک
با اینکه می دانست شکست می خورد
حاضر نشد در برابر ظلم «ساکت» بنشیند
حاضر نشد چشم بر روی «حق» ببندد
به ما گفتند عباس دست هایش بریده شد
به ما گفتند عباس تشنه بود
نگفتند عباس بیش از تشنه بودن «وفادار» بود
نگفتند ارزش دست های عباس به جرعه آبی بود که
به هنگام شنیدن صدای کودکان تشنه لب فرو ریخت

به ما گفتند بیشتر بگریید تا بیشتر ثواب کنید
و به ما نگفتند بیشتر «بخوانید» تا آگاه تر شوید
و بیشتر فکر کنید تا «بیدار تر» شوید


و در نهایت گفتند بر حسین بگریید
چون قیامش در برابر یزید باعث شد به فجیع ترین شکل کشته شود
سرش از تنش جدا شود
خانواده اش به اسارت گرفته شوند ...
و این قیام او باعث شد 14 قرن بر حال زار او بگریند!


تا فراموش کنیم روح او زنده است در کالبد گاندی ها ، نلسون ماندلا و ...

و فراموش کنیم که بر روح خموده ی خود گریه کنیم
و تا ابد از برخاستن جلوی معاویه ها بترسیم
و عاقبت حق طلبی را مرگ درد آور
و سپس قرن ها ناله و زاری بر حال زارمان ببینیم
و نفهمیم که عاشورا روز «جشن جلوه ی آزادگی» انسان است
نه عزاداری شب هفت و چهل و سالگرد..
.

مراسم مذهبی

و باز هم مراسم مذهبی و اومدن پیامک هایی مثل التماس دعا، واسم دعا کن و .... از طرف همه، چه دوستای خیلی خوب چه کسایی که ازشون متنفری و هیچوقت حلالشون نمی کنی ولی به روی خودت نمیاری میگی بلکه آدم بشن میخوای قضاوت نکنی

آدم خوبای رندی که همیشه به فکر منافع خودشون هستن، اونایی که ادعا دارن کاردرستن ولی به نظر من از هر آدم کثیفی کثیف ترن چون فقط تو دنیا خودشونو می بینن و بس

چه غلط ها که نکردید پس پرده ی دین
تف به درگاه خدایی که شما می گویید  (میرزاده عشقی)