دست و پا زدن برای زندگی کردن
چند روز پیش با دوستم نفیسه که هم اتاقی دوره لیسانسم بود رفته بودم بیرون، منو نفیسه بعد از فارغ التحصیلی زیاد همو میدیدم تا اینکه یه روز بهم گفت یکی از هم کلاسی های دوره ارشدش ازش خواستگاری کرده و میخواد بهش جواب مثبت بده اول فکر میکردم شوخی میکنه بهش گفتم اون که کار نداره نفیسه گفت خدا بزرگه، دیگه بالاخره کم کم جور میشه بهش گفتم ببین تو مال یه شهری اون مال یه شهر دیگه سختت میشه ها کار نداره پشتوانه مالی نداره واست مهم نیست؟ به حرفام فکر میکرد و گاهی میگفت نمیدونم چیکار کنم تا اینکه یه روز گفت قبول کردم قراره هفته دیگه عقد کنیم، خیلی از تصمیم گیریش تعجب کردم از اینکه احساس کردم برا فرار از تنهایی بیشتر تصمیم گرفته ازدواج کنه، از همه بیشتر از این تعجب کردم که داره میبینه که منو خودش در به در دنبال کاریم و کار پیدا نمی کنیم یا اگه هست حقوق ها اینقدر کمه چطوری میتونه این ریسکو بکنه و حالا بخواد همراهی رو انتخاب کنه که دقیقا جایگاه خودشو داره، بعد پیش خودم گفتم شاید من واقعا معنی خدا بزرگه خدا میرسونه رو نمی فهمم سعی کردم دیگه نظری ندم تو این مدت بیشتر تلفنی صحبت می کردیم تا اینکه بعد تقریبا شش هفت ماه همدیگه رو دیدیم شروع کرد به نق زدن که شوهرم هر جا دنبال کار میره نیست یه جا بهمون قول داده بودن برا بخش اداری، رفته قبولش نکردن گفتن ما به کارگر نیاز داریم این چه مملکتیه شوهر من با فوق لیسانس باید بره کارگری، شوهرم بهم گفته تا کار پیدا نکنم خونتون نمیام من از خانوادت خجالت میکشم و ...
تمام مدتی که حرف میزد من تو دلم داشتم بهش میگفتم من اینا رو بهت نگفته بودم؟؟؟
من: ببین نفیسه شوهرت بالاخره کار پیدا میکنه یکسال دیگه دوسال دیگه سه سال دیگه بالاخره پیدا میکنه تا زندگیشو شروع کنه تو با غصه خوردن فقط خودتو نابود میکنی از اون گذشته تو با آگاهی کامل ازدواج کردی درسته؟
نفیسه: به خدا بعضیا شانس دارن من دیدم عقد میکنن فوری از زمین و زمان براشون میباره مثلا فلانی عقد کرد فوری ماشین خریدن، اون یکی شوهرش سریع کار پیدا کرد، اون یکی ....، پس چی میگن ازدواج کنید خدا میرسونه ما که ندیدیم، تازه والا به خدا من خیلی عروس کم خرجی واسه اینا بودم هیچی ازشون نخواستم اصلا سخت نگرفتم حالا میخواد یه زنگ بهم بزنه از پشت گوشی میشنوم که میگن حالا همه پولاتو خرج تلفن نکنا پس انداز کن و ....در حین صحبتش یادم افتاده بود به مشهد تو حرم که بودیم یه خانم طلبه ای از این حلقه های معرفت گذاشته بود و صحبت می کرد میگفت چرا اینقدر ازدواج جوونا رو سخت میکنید بذارید ازدواج کنند دختر خونه خودش پسر خونه خودش اینا فقط محرم باشن، بعد یکی از خانم ها گفت خانم عزیز اگه فردا پسره گفت نمیخوام چی اگه ما کوتاه اومدیم و گفتن حتما دخترشون یه عیبو ایرادی داشته که اینقدر کوتاه اومدن چی؟ سخنرانه هم میگفت اولا آدم با باجنبه ها باید وصلت کنه ثانیا دختر سالم تحویلشون دادین باید برن خدا رو شکر کنن (نکته اینجاست که من همش دنبال این بودم که اینکه بعضی از افراد مذهبی یا افراد پولداری که دورو برم می بینم و میگن ازدواج رو سخت نگیر و با یه آدم با جنبه وصلت کن، این با جنبه رو اینا چطوری پیدا می کنن؟؟؟؟؟)
بعد یاد خوابگاه افتادم که با یکی از بچه های مذهبی داشتم صحبت می کردم بهش گفتم خیلی واسم جالبه که شما اینقدر تو ازدواجتون کم توقع هستید و زندگیاتون خوب پیش میره یعنی خانواده طرفین همو درک میکنن و هیچ مشکی پیش نمیاد، اونم بهم گفت ببین ما کلا با خارج از خودمون وصلت نمی کنیم یعنی اون آدم کاملا مطمئنه و رسمو رسوم فامیلمون شبیه همه، مثلا بابای من با حاج آقا فلانی دوست بود که از دوستای مسجدش بودن و میدونستیم که پسر حاج آقا آدم مومنو خوبیه (یعنی دختر این حاج خانم با پسر اون حاج خانم ، دختر این حاج آقا با پسر اون حاج آقا این گروه مومنایی هستن که کاملا همدیگه رو میشناسن در طرز فکر و عقیده پیرو یه مکتب هستن و معتقد به اینکه نباید در ازدواج سخت گرفت و خدا میرسونه و واقعا هم براشون میرسه حالا کاری ندارم از کجا)
بعد یاد سرکارم افتادم که رئیس شرکت یکی از افتخارات زندگیش این بود که دختر فلان خرپول شهر رو گرفته که جد و آبادشون پولدار بودن و مرتب میگفت برادر زنم میخواد زن بگیره، دختر فلانی (خرپول تر از خودشون) رو واسش درنظر گرفتیم و ....(این گروه خرپولایی هستن که جز پول و مسافرت خارج کشور و کسب سود بیشتر دغدغه دیگه ای ندارن و در ازدواجشون فقط دنبال کیس های پولدارن که مال و اموالشون رو مرتب بیشتر و بیشتر کنن، از نظر اعتقادی هم تا حدود زیادی شبیه هم هستن)
با خودم فکر میکردم که واقعا همیشه جامعه به سه دسته تقسیم میشده و میشه دو گروه اقلیت و یه گروه اکثریت
دو گروه اقلیت کسایی هستن که در هر شرایطی به سمت هدفشون حرکت می کنن، ازدواجشون زندگیشون مرگشون رو حسابو کتابه بی جهت گامی رو بر نمیدارن و هر تغییری تو جامعه حاصل بشه هیچ ضرری بهشون نمیرسه شاید ما از دور ببینمشون و فکر کنیم با یه تغییری تو اقتصاد فرضا ضرر میکنن در حالیکه اون ضرری هم که دارن میدن در واقع یه جورایی به هدف بهتری نزدیک شدنه
و یه گروه اکثریت که نمیدونن اصلا باید چطوری زندگی کنن و هر اتفاق بدی که تو جامعه میفته رو سر این بدبختا خراب میشه از بیکاری مشکلات ازدواج فقر و ...، این گروه آدمایی هستن که همش نگاهشون به این دو دسته اقلیته یا میخوان خودشونو تو این گروه جا کنن یا تو اون گروه، یا میخوان از طرز فکر اینا پیروی کنن یا اونا، یا میخوان مثل گروه یک زندگی کنن یا مثل گروه دو و تصمیم هایی که برا زندگیشون میگیرن معمولا با شکست رو به رو میشه یا چند بار زمین میخورن تا بتونن به سختی رو پا خودشون بایستن،
خلاصه بگم دستو پا میزنن که غرق نشن

تمام مدتی که حرف میزد من تو دلم داشتم بهش میگفتم من اینا رو بهت نگفته بودم؟؟؟
من: ببین نفیسه شوهرت بالاخره کار پیدا میکنه یکسال دیگه دوسال دیگه سه سال دیگه بالاخره پیدا میکنه تا زندگیشو شروع کنه تو با غصه خوردن فقط خودتو نابود میکنی از اون گذشته تو با آگاهی کامل ازدواج کردی درسته؟
نفیسه: به خدا بعضیا شانس دارن من دیدم عقد میکنن فوری از زمین و زمان براشون میباره مثلا فلانی عقد کرد فوری ماشین خریدن، اون یکی شوهرش سریع کار پیدا کرد، اون یکی ....، پس چی میگن ازدواج کنید خدا میرسونه ما که ندیدیم، تازه والا به خدا من خیلی عروس کم خرجی واسه اینا بودم هیچی ازشون نخواستم اصلا سخت نگرفتم حالا میخواد یه زنگ بهم بزنه از پشت گوشی میشنوم که میگن حالا همه پولاتو خرج تلفن نکنا پس انداز کن و ....در حین صحبتش یادم افتاده بود به مشهد تو حرم که بودیم یه خانم طلبه ای از این حلقه های معرفت گذاشته بود و صحبت می کرد میگفت چرا اینقدر ازدواج جوونا رو سخت میکنید بذارید ازدواج کنند دختر خونه خودش پسر خونه خودش اینا فقط محرم باشن، بعد یکی از خانم ها گفت خانم عزیز اگه فردا پسره گفت نمیخوام چی اگه ما کوتاه اومدیم و گفتن حتما دخترشون یه عیبو ایرادی داشته که اینقدر کوتاه اومدن چی؟ سخنرانه هم میگفت اولا آدم با باجنبه ها باید وصلت کنه ثانیا دختر سالم تحویلشون دادین باید برن خدا رو شکر کنن (نکته اینجاست که من همش دنبال این بودم که اینکه بعضی از افراد مذهبی یا افراد پولداری که دورو برم می بینم و میگن ازدواج رو سخت نگیر و با یه آدم با جنبه وصلت کن، این با جنبه رو اینا چطوری پیدا می کنن؟؟؟؟؟)
بعد یاد خوابگاه افتادم که با یکی از بچه های مذهبی داشتم صحبت می کردم بهش گفتم خیلی واسم جالبه که شما اینقدر تو ازدواجتون کم توقع هستید و زندگیاتون خوب پیش میره یعنی خانواده طرفین همو درک میکنن و هیچ مشکی پیش نمیاد، اونم بهم گفت ببین ما کلا با خارج از خودمون وصلت نمی کنیم یعنی اون آدم کاملا مطمئنه و رسمو رسوم فامیلمون شبیه همه، مثلا بابای من با حاج آقا فلانی دوست بود که از دوستای مسجدش بودن و میدونستیم که پسر حاج آقا آدم مومنو خوبیه (یعنی دختر این حاج خانم با پسر اون حاج خانم ، دختر این حاج آقا با پسر اون حاج آقا این گروه مومنایی هستن که کاملا همدیگه رو میشناسن در طرز فکر و عقیده پیرو یه مکتب هستن و معتقد به اینکه نباید در ازدواج سخت گرفت و خدا میرسونه و واقعا هم براشون میرسه حالا کاری ندارم از کجا)
بعد یاد سرکارم افتادم که رئیس شرکت یکی از افتخارات زندگیش این بود که دختر فلان خرپول شهر رو گرفته که جد و آبادشون پولدار بودن و مرتب میگفت برادر زنم میخواد زن بگیره، دختر فلانی (خرپول تر از خودشون) رو واسش درنظر گرفتیم و ....(این گروه خرپولایی هستن که جز پول و مسافرت خارج کشور و کسب سود بیشتر دغدغه دیگه ای ندارن و در ازدواجشون فقط دنبال کیس های پولدارن که مال و اموالشون رو مرتب بیشتر و بیشتر کنن، از نظر اعتقادی هم تا حدود زیادی شبیه هم هستن)
با خودم فکر میکردم که واقعا همیشه جامعه به سه دسته تقسیم میشده و میشه دو گروه اقلیت و یه گروه اکثریت
دو گروه اقلیت کسایی هستن که در هر شرایطی به سمت هدفشون حرکت می کنن، ازدواجشون زندگیشون مرگشون رو حسابو کتابه بی جهت گامی رو بر نمیدارن و هر تغییری تو جامعه حاصل بشه هیچ ضرری بهشون نمیرسه شاید ما از دور ببینمشون و فکر کنیم با یه تغییری تو اقتصاد فرضا ضرر میکنن در حالیکه اون ضرری هم که دارن میدن در واقع یه جورایی به هدف بهتری نزدیک شدنه
و یه گروه اکثریت که نمیدونن اصلا باید چطوری زندگی کنن و هر اتفاق بدی که تو جامعه میفته رو سر این بدبختا خراب میشه از بیکاری مشکلات ازدواج فقر و ...، این گروه آدمایی هستن که همش نگاهشون به این دو دسته اقلیته یا میخوان خودشونو تو این گروه جا کنن یا تو اون گروه، یا میخوان از طرز فکر اینا پیروی کنن یا اونا، یا میخوان مثل گروه یک زندگی کنن یا مثل گروه دو و تصمیم هایی که برا زندگیشون میگیرن معمولا با شکست رو به رو میشه یا چند بار زمین میخورن تا بتونن به سختی رو پا خودشون بایستن،
خلاصه بگم دستو پا میزنن که غرق نشن

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 4:48 توسط سوزی
|