این روزها

امروز دوست دختر لدونی (شادی) اومده بود آزمایشگاه چقدر این دختر نازه هر وقت می بینمش نا خودآگاه لبخند میزنم اونم از من خوشش اومده بهم میگه تو شبیه سیتا هستی گفتم سیتا کیه گفت شیلا خداداد دیگه

پنجمین نفریه که داره این حرفو بهم میزنه منم از قیافه شیلا خداداد خوشم میاد 

یه چیزی که در رابطه با لدونی و شادی برام خیلی جالبه اینه که دوست دختره بیشتر نشون میده که ما دوستیم و میخوایم ازدواج کنیم ولی لدونی نه، مثل اینکه تو معذورات قرار گرفته، وقتی دختره میاد تو آزمایشگاه، لدونی مثل اینکه یه همکار رو دیده، اینطوری رفتار میکنه حالا نمیدونم جلو ما اینطوریه یا کلا...یا وقتی مشغول انجام کاریم زنگ میزنه لدونی بهش میگه مگه نگفتم الان سرکارم زنگ نزن، نمیدونم این چه رابطه ایه که یه نفر اینطوری توش تحقیر میشه ولی باز ادامه میده، شادی خیلی نگرانه از رابطه منو لدونی، مرتب از مراحل کارمون سئوال میپرسه و اینکه کی به کی من به لدونی پیام میدم و کی ها بهش زنگ میزنم و تا کی قراره ما همکاری داشته باشیم

من بهش حق میدم ولی گاهی احساس میکنم رابطش واقعا یه طرفس و خودش متوجه نیست ....

و اما مریم و رضا

من نمیدونم چطوری به این مریم عاشق بفهمونم که بابا رضا خروسی بیش نیست و دلش میخواد به هر جایی نوکی بزنه و رد بشه ....

ادامه دارد.....

آدم گذشته

رفتم تو فیس بوک دیدم آدم گذشته برام درخواست دوستی داده، برام جالب بود رفتم تو صفحش عکساشو گذاشته بود تمام خاطرات گذشته واسم زنده شد

دیگه برام عزیز نبود دیگه قلبم نتپید دیگه خوشحال نشدم فقط دلم برا گذشته تنگ شد خیلی هم تنگ شد احساس کردم چقدر عوض شدم اصلا یه آدم دیگه ای شدم من دیگه اون سوزی سه چهار سال پیش نیستم دیگه احساساتم تغییر کرده دیدم به زندگی عوض شده

شاید لازم بود آدم گذشته سر راه من قرار بگیره تا من الان این طرز فکر رو داشته باشم نمیدونم...

من بزرگ شدم آدم بزرگی که دیگه نمیتونه هر کسی رو دوست داشته باشه آدم بزرگی که دلش یه آدم ساده مثل خودشو فقط میخواد....

فراموشی ای در کار نیست فهمیدم که اون هم نتونسته منو فراموش کنه 

ولی من دیگه یه آدم بی تفاوت شدم باشه یا نباشه پییگیرم باشه یا نه دیگه برام مهم نیست

الان احساس بهتری دارم احساس رهایی و آزادی

اردیبهشتی لجباز

خودم هم نمیدونم بعضی وقتا چرا اینطوری میشم

دلم میخواد الکلی لجبازی کنم، دلم میخواد با یه چیزی مخالفت کنم و کسی رو حرفم حرف نزنه

بی منطق میشم دلم میخواد غر بزنم و یکی رو عصبانی کنم و اون طرفم هم عصبانی نشه طبق خواسته من عمل کنه

خدا رو شکر هر کسی که تا حالا سر راهم قرار گرفته اینو زود تو شخصیت من فهمیده و زودکوتاه اومده، میدونم این رفتار بالغانه ای نیست ولی گاهی دلم میخواد بچه بشم و اذیت کنم

سر یه موضوعی دوباره با لدنی اختلاف پیدا کردیم، لدنی عادت داره که جواب نده البته نه از رو فروتنی ها نه، میخواد بگه ارزش نداری جوابتو بدم

منم شروع کردم به لجبازی باهاش، سر یه موضوعی که حق با لدنی بود من مخالفت می کردم و مثل بچه ها هی حرف خودمو میزدم

لدنی: شما این حرفا رو جدی میزنید، خدا وکیلی این حرفا رو جدی میگی

من: بله دکتر لدنی (لدنی بدش میاد من بهش میگم لدنی ولی نمیدونم چرا این کلمه از دهن من نمیفته آخه خیلی خوشم اومده)

لدنی: اصلا تقصیر منه که با شما همکاری میکنم همکار داشتم اینقدر با ادب و با شخصیت که آدم از هم صحبتی باهاش لذت می بره، کلی هم تو کار پیشرفت داشتیم

من: خوب من بی ادبم، نحوه همکاریم هم همینطوریه که می بینی

لدنی:نه شما بی ادب نیستی ولی خیلی راحت به من توهین می کنید

من: همینه دیگه، حالا بالاخره من نفهمیدم کاری که من میگم رو انجام میدی یا نه

لدنی: نه

من : باشه پس من دیگه کار نمیکنم، پشیمون میشی صبر کن

لدنی: بمیری، باشه قبول

من: به قول خودت ایول

الان که فکر میکنم می بینم منو لدونی دو تا بچه بودیم که داشتیم با هم حرف میزدیم لدونی رو چه به گفتن بمیری، منو چه به گفتن ایول

وقتی قبول کرد با اینکه حرف من بی منطقی محض بود ولی کلی خوشحال شدم میدونم هم که آخر به خواسته اون عمل می کنم ولی دلم میخواست اون لحظه با لدنی لجبازی کنم و لدنی کوتاه بیاد

یا امام حسین

چقدر آدم سبک میشه وقتی اسمتو از ته دل صدا میزنه و ازت کمک میخواد

تنهام نذار


چرا؟

یه چیزی که منو ناراحت میکنه اینه

تو محیط مجازی میای برا خودت وبلاگ میزنی بعد میری وبلاگ چند نفرو میخونی خوشت میاد از طرز نگارششون از افکار و عقایدشون باهاشون صحبت میکنی و دوست داری بیشتر باهاشون آشنا بشی بعد یه مدتی که میگذره میری سراغ وبلاگشون می بینی همشون خداحافظی کردن و وبلاگشونو بستن یا پستاشونو پاک کردن من واقعا نمیفهمم چرا؟

بدشانسی

بالاخره فرصتی شد که من دوباره بیام و تو وبلاگم مطلبی بنویسم کنکور لعنتی رو هم دادم جالبیش اینه که دو ماه به کنکور مونده بود اعلام کردن منابع تغییر کرده و دو درس اصلی رو حذف کردن و دو درس جدید اضافه کردن حالا من درس قبلی ها رو خونده بودم 

سرجلسه که رفتم گفتن سوالا رو چک کنید، سوالا رو که باز کردم دیدم ای وااااااای سئوال از درسایی هست که حذف کرده بودن یعنی من واقعا نمیدونم به این جماعت چی باید گفت، مثل اینکه روشون نشده بود بگن به منابع قبلی این دو درس رو هم اضافه کنید، گفتن بذار بگیم دو درس حذف ولی ازش سئوال میدیم اینا که به هر ساز ما می رقصن اینم روش

تمام تمرکزم به هم ریخت فقط سر جلسه گریه نکردم 

بعد جلسه گفتم بی خیال 

هر چی هم به لدنی پیام میدادم جواب نمیداد دلم میخواست خفش کنم ناراحتی امتحان بود بی خیالی و بی مسئولیتی لدنی هم داشت دیوانم میکرد، اومدم خونه، نمیدونستم باید چیکار کنم چیکار میخوام بکنم دوباره از خونه زدم بیرون نمیدونستم کجا میخوام برم رفتم تو ایستگاه نشستم اتوبوس اومد به خودم گفتم کجا میخوای بری؟ سوار نشدم پیاده راه افتادم به سمت پارک هوا سرد بود دلم میخواست باز هم بشینم گریه کنم اشک تو چشام جمع شده بود به لدنی زنگ زدم تا جواب داد با عصبانیت بهش گفتم شما چرا جواب گوشیتو نمیدی؟ بیچاره یه مکثی کرد بعد پرسید امتحانتون چطور بود، منم با بغضی که داشتم گفتم خوب نبود دکتر اگه من نباید به شما پیام بدم و زنگ بزنم لطفا بهم بگین

اونم گفتم مشکل من هیچکدوم از این چیزایی که شما فکر میکنید نیست من مریضم، مریضیم هم شوخی بردار نیست من تشنج میکنم تا حالا آدمی که تشنج میکنه رو از نزدیک دیدین؟ گفتم نه، گفت من بیهوش میشم حالم هم اصلا خوب نیست

دیگه نمیدونستم چی بگم بغض گلومو گرفته بود داشتم خفه میشدم بهش گفتم من بعدا تماس میگیرم 

گوشی رو قطع کردم و تا میتونستم گریه کردم ...