بالاخره فرصتی شد که من دوباره بیام و تو وبلاگم مطلبی بنویسم کنکور لعنتی رو هم دادم جالبیش اینه که دو ماه به کنکور مونده بود اعلام کردن منابع تغییر کرده و دو درس اصلی رو حذف کردن و دو درس جدید اضافه کردن حالا من درس قبلی ها رو خونده بودم 

سرجلسه که رفتم گفتن سوالا رو چک کنید، سوالا رو که باز کردم دیدم ای وااااااای سئوال از درسایی هست که حذف کرده بودن یعنی من واقعا نمیدونم به این جماعت چی باید گفت، مثل اینکه روشون نشده بود بگن به منابع قبلی این دو درس رو هم اضافه کنید، گفتن بذار بگیم دو درس حذف ولی ازش سئوال میدیم اینا که به هر ساز ما می رقصن اینم روش

تمام تمرکزم به هم ریخت فقط سر جلسه گریه نکردم 

بعد جلسه گفتم بی خیال 

هر چی هم به لدنی پیام میدادم جواب نمیداد دلم میخواست خفش کنم ناراحتی امتحان بود بی خیالی و بی مسئولیتی لدنی هم داشت دیوانم میکرد، اومدم خونه، نمیدونستم باید چیکار کنم چیکار میخوام بکنم دوباره از خونه زدم بیرون نمیدونستم کجا میخوام برم رفتم تو ایستگاه نشستم اتوبوس اومد به خودم گفتم کجا میخوای بری؟ سوار نشدم پیاده راه افتادم به سمت پارک هوا سرد بود دلم میخواست باز هم بشینم گریه کنم اشک تو چشام جمع شده بود به لدنی زنگ زدم تا جواب داد با عصبانیت بهش گفتم شما چرا جواب گوشیتو نمیدی؟ بیچاره یه مکثی کرد بعد پرسید امتحانتون چطور بود، منم با بغضی که داشتم گفتم خوب نبود دکتر اگه من نباید به شما پیام بدم و زنگ بزنم لطفا بهم بگین

اونم گفتم مشکل من هیچکدوم از این چیزایی که شما فکر میکنید نیست من مریضم، مریضیم هم شوخی بردار نیست من تشنج میکنم تا حالا آدمی که تشنج میکنه رو از نزدیک دیدین؟ گفتم نه، گفت من بیهوش میشم حالم هم اصلا خوب نیست

دیگه نمیدونستم چی بگم بغض گلومو گرفته بود داشتم خفه میشدم بهش گفتم من بعدا تماس میگیرم 

گوشی رو قطع کردم و تا میتونستم گریه کردم ...