دو آدم در برابر یک تجربه واحد

مولانا میگه هر دو نوع زنبور هم زنبور عسل و هم زنبور معمولی از یک گل تغذیه می کنند ولی از یکی عسل به دست می آید و از آن یکی نیش

هر دو آهو، هم آهوی معمولی و هم آهوی ختن گیاه و آب می خورند، ولی از یکی مدفوع حاصل می شود و از آن یکی مشک معطر

هر دو نوع نی، هم نی معمولی و هم نی شکر از یک جا آب می خورند ولی یکی خالی از شکر است و دیگری پر از شکر. 

ما آدم ها هم در برابر تجربیاتمون همینطور هستیم گاهی بعضی از ماها تجربه های واحدی داریم ولی یک جور رفتار نمی کنیم یکی از تجربش درس میگیره، رشد میکنه انسان تر میشه، یکی برعکس حسود و عقده ای و هر جا میره اونو با خودش حمل می کنه

حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان


هردو گون زنبور خوردند از محل            لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل

هر دو گون آهو گیا خوردند و آب            زین یکی سرگین شد و ز آن مشک ناب

هر دو نی خوردند از یک آبخور             این یکی خالی و آن دیگر شکر

صد هزاران زین چنین اشباه بین              فرق شان هفتاد ساله راه بین

این خورد گردد پلیدی زو جدا                  آن خورد گردد همه نور خدا

این خورد زاید همه بخل و حسد               آن خورد، زاید همه عشق احد

این زمین پاک و آن شوره است و بد         این فرشته پاک و آن دیو است و دد

it is life


اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

همین که من در این مسیر باشم ...

مورچه ای دانه ی درشتی را برداشته بود و در بیابان می رفت. از او پرسیدند : کجا می روی؟
گفت :
می خواهم این دانه را برای دوستم که در شهری دیگر زندگی می کند ببرم.
گفتند: واقعا مسخره ای ! تو اگر هزار سال هم عمر کنی نمیتوانی این همه راه را پشت سر بگذاری و از کوهستان ها بگذری تا به او برسی.
مورچه گفت : مهم نیست ، همین که من در این مسیر باشم ، او خودش می فهمد که دوستش دارم...

اعضای جدید

دو نفر به گروه همکارا اضافه شدن مریم و رضا

رضا از اون پسرایی هست که بیشتر وقتش صرف این میشه که به موهاش جلو آیینه برسه اصلا هم کاری نداره که سرکاره اینجا مثلا، راحت شونشو در میاره و مشغول میشه، با خودش به توافق نرسیده که کدوم مدل مو بهش بیشتر میاد دو ساعت موها رو میده یه طرف بعد جهتشو عوض میکنه  و از تو آیینه حواسش هست که کی داره نگاهش میکنه از نظر من بی نهایت با دقت و مرتب و منظمه همه کارش به وقت، وسایل میزش منظم و رفتارش فوق العاده متین و در عین حال هیچ دختری از نگاهش در امان نیست، یه دختر که وارد آزمایشگاه میشه رضا دیگه کار نمیتونه بکنه همش داره نگاهش میکنه

مریم هم دختر خوبیه ولی اعتماد به نفس خیلی ضعیفی داره و خیلی از رضا خوشش میاد یعنی خیلی سعی میکنه که توجه رضا رو به خودش جلب کنه ولی رضا انگار نه انگار، هر دختری هم سمت رضا بره یا رضا نگاهش کنه مریم اون روز میخواد خودشو بکشه

کارای آزمایشگاه تقسیم شده مریم که زود رضا رو به عنوان هم گروهی انتخاب کرد، آقای سربه زیر هم که تنهایی و انزوا رو ترجیح میده، لدونی هم علی رغم میل باطنیش مجبور شد با من هم گروه بشه، هر چی هم ازش میپرسم خیلی راحت میگه اینو قبلا صد بار گفتم (حالا یه بار گفته ها)، منم میگم لطفا صدو یه بار بگین بیشتر لجش میگیره  

البته از نظر دکتر لدونی همکاری یعنی اینکه من همش بهش پیام بدم و اون جواب نده یا من وظیفمه که پیگیر حال و احوالش باشم و مراقب باشم بهش بد نگذره و اون فقط نظارت کنه

از هر 5 تا پیامی که بهش میدم یکیشو فقط در حد آره یا نه جواب میده و یا پیام میده یه زنگ بزن من شارژ ندارم، منم زنگ نمیزنم ظاهرا یادش رفته من همکارشم منم مجبورم مرتب بهش یادآوری کنم 

ساعت دوازه ظهر آزمایشگاه قرار داشتیم هر چی منتظر شدم نیومد زنگ زدم جواب نداد پیام دادم جواب نداد، مجبور شدم برگردم ولی بهش پیام دادم گفتم ما مثلا با هم قرار داشتیم، ساعت سه بهم زنگ زده شما الان کجایین؟ گفتم دارم بر میگردم گفت ببخشید من خواب بودم منم که کلا عصبانی شده بودم با صدای بلند بهش گفتم وقتی با کسی قرار میذارین و خوابتون میاد اطلاع بدین که من دو ساعت معطل نشم اونم عذرخواهی کرد و قرار شد که فرداش من دوباره برم آزمایشگاه

الان هم سه روزه بهش پیام میدم جواب نمیده آزمایشگاه هم پیداش نمیشه بهش زنگ زدم جواب نمیده پیام دادم مشکلی پیش اومده ما با هم قرار داشتیم؟ جواب داده: چیزی نیست یه مسمومیت جزییه ...

تو پیاماش همه چی هست از اینکه خواب بوده نتونسته بیاد امتحان داره نمیتونه یه کاری رو انجام بده، باباش مریضه نمیتونه بیاد سرکار، مسموم شده و ...

خیلی دلم میخواد بهش بگم دکتر ما هم گروهی نشدیم که من از ساعت خوابو بیداری شما و مسائل خصوصی شما مطلع بشم کار رو انجام بده

و اما رضا و مریم

رضا که واقعا فوق العادس اینقدر مرتب و حساب شده کار میکنه، مریم هم عاشقانه باهاش همکاری میکنه

میترسم آخر کار منو دکتر لدونی به نتیجه نرسه ....


دکتر لدنی و آقای سر به زیر

یه مدتیه دارم تو یه آزمایشگاه کار میکنم دو تا همکار آقا دارم که بسیار بسیار شخصیت های جالبی دارن که گاهی من دهنم از تعجم باز میمونه اصلا نمیدونم من چرا تو هر جایی وارد میشم تعداد دخترا کمه یا اصلا دختر نیست و تعداد پسرا بیشتره یکمی آدم معذب میشه

الان زیاد وقت ندارم درباره اوضاع بنویسم ولی گاهی از شیرین کاری های این دو همکار محترم میخوام بنویسم

یکیشون دانشجو دکترا هست خیلی به علم و دانش خودش می باله آدم باسوادی هم هست ولی بی توجه به اطراف و وظایفش، طوری با من رفتار میکنه که انگار خنگی بیش نیستم مثلا یه بار ازش پرسیدم آقای فلانی این روش تو پروتوکل نبود شما چطوری فهمیدی؟ بهم گفت علم لدونیه شما کاری نداشته باش یعنی من مونده بودم چی جوابشو بدم ولی تو دلم کلی بهش خندیدم از اون روز همش بهش میگم دکتر لدنی اونم حرص میخوره دیگه یه بار بهم گفت حالا من یه غلطی کردم گفتم علم لدونی لازمه اینقدر تکرار کنی خلاصه کلی از دستم حرص میخوره ولی دیگه تقصیر خودشه به من چه میخواست فخر فروشی نکنه، یه دوست دختر خیلی خوشگل هم داره که همش داره باهاش حرف میزنه واسم جالبه که دختره بیشتر واسش مایه میذاره همش بهش زنگ میزنه، لدونی هم طوری رفتار میکنه که به من بفهمونه می بینی دخترا ول کن من نیستم و وای مردم از خوش تیپی و نمیدونی چقدر من طرفدار دارمو از این چرتو پرتا که من به رو خودم نمیارم ولی دلم برا اون دختره میسوزه که اینقدر داره خودشو میکشه و اینقدر مشتاق اینه ولی دکتر لدونی ...

اون یکی هم دانشجوی فوقه اصلا سرشو بالا نمیکنه منو نگاه کنه همش یا دیوارو نگاه میکنه یا زمینو خیلی معذبه ولی بیچاره چاره ای نداره باید منو تحمل کنه دیگه هر چی هم ازش میپرسم زود جواب میده میره که مبادا من سئوال بیشتری بپرسم پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/ ریس هم مرد خوبیه دوبار ناهار خرید من مجبور شدم با لدنی و آقای سر به زیر سر یه میز بشینم و غذا بخورم اول نمیخواستم گفتم صبر کنم اونا بخورن برن بعد من برم غذامو بخورم که دکتر (رئیس) اصرار کرد که خانم فلانی غذا سرد  میشه و .. که مجبور شدم برم سر میز غذا سعی میکردم راحت باشم که اونا معذب نباشن لدونی که همش با آقای سر به زیر حرف میزد ولی زیر چشمی تعداد لقمه های منو میشمرد سر به زیر هم که باز سرش زیر بود و غذاشو میخورد و جواب لدونی رو میداد، ولی کلا چرتو پرت میگفتن جالبیش اینه که اصلا با من حرف نمیزنن تا ازشون سئوال نپرسم

ادامه دارد....