سفر مشهد

چند وقتیه میخوام عکسایی که از سفرم گرفتمو بذارم وقتش پیش نمی یومد یا حال و حوصلش نبود الان هم بی خوابی به سرم زد گفتم بیام بنویسم که یه بار نوشتم همش حذف شد الان خلاصه تر می نویسم
امسال مشهد حال و هوای دیگه ای واسم داشت انتظار داشتم هوا خیلی سرد باشه که اصلا هوا سرد نبود هوا خنک و عالی بود و حرم هم خلوت بود یعنی جون میداد که بری اونجا بشینی و فکر کنی و نفس بکشی
چرا رفتم مشهد؟ چون احساس سنگینی میکردم احساس میکردم بار سنگینی رو قلبمه باید حرف میزدم درد و دل میکردم ولی با کی؟ اصلا کی حوصله داشت بشینه از تک تک چیزایی که ناراحتش کرده بود حرف بزنه رفتم جایی که نخوام حرف بزنم فقط بارم سبک بشه برم پیش کسی که اگه همه هم ازم رو برگردونن میدونم که با آغوش باز ازم استقبال میکنه و به حرفام گوش میده
شبا میرفتم تا صبح تو حرم مینشتم به امام رضا میگفتم ممنونم که اجازه دادی بیام اینجا نفس بکشم هیچی ازت نمیخوام فقط میخوام اینجا بشینم و تنها باشم
ساعت سه که میشد حرم خلوت شده بود برا خودم تو صحن ها میگشتم و مردمو نگاه میکردم کسایی که مریض بودن و با ولیچر اومده بودن برا همشون دعا کردم دختری رو دیدم که واقعا صورتش طبیعی نبود قلبم داشت از جا کنده میشد اشک تو چشمام جمع شده بود، مردم رو میدیدم که صادقانه و خالصانه دعا می کنن، زوج های جوون که اومده بودن و مرتب عکس میگرفتن چه صحنه زیبایی بود، برا خوشبختیشون دعا میکردم برا مامان و بابا و همه دوستام چه اونایی که میشناختم و چه اون هایی که فقط اسمشونو میدونستم دعا کردم و احساس میکردم هر روز آرامش بیشتری بدست میارم
کیف میکردم از خلوت بودن حرم از اینکه راحت میتونم برم دستمو بزنم به پنجره فولاد هر جا دلم بخواد بشینم نزدیک اذان صبح کم کم مردم می اومدن منم میرفتم وضو میگرفتم و نمازمو به جماعت می خوندم و تا روشن شدن هوا اونجا میموندم هر روز صبح جنازه تو حرم میوردن فاتحه می خوندمو و بی اختیار گریه می کردم
الان هم که دارم اینا رو مینویسم اشکام جاری شده علتشو نمیدونم فقط میدونم که دلم برا یه شب تا صبح اونجا بودن و خلوت کردم و دعا کردن خیلی تنگ شده


امسال مشهد حال و هوای دیگه ای واسم داشت انتظار داشتم هوا خیلی سرد باشه که اصلا هوا سرد نبود هوا خنک و عالی بود و حرم هم خلوت بود یعنی جون میداد که بری اونجا بشینی و فکر کنی و نفس بکشی
چرا رفتم مشهد؟ چون احساس سنگینی میکردم احساس میکردم بار سنگینی رو قلبمه باید حرف میزدم درد و دل میکردم ولی با کی؟ اصلا کی حوصله داشت بشینه از تک تک چیزایی که ناراحتش کرده بود حرف بزنه رفتم جایی که نخوام حرف بزنم فقط بارم سبک بشه برم پیش کسی که اگه همه هم ازم رو برگردونن میدونم که با آغوش باز ازم استقبال میکنه و به حرفام گوش میده
شبا میرفتم تا صبح تو حرم مینشتم به امام رضا میگفتم ممنونم که اجازه دادی بیام اینجا نفس بکشم هیچی ازت نمیخوام فقط میخوام اینجا بشینم و تنها باشم
ساعت سه که میشد حرم خلوت شده بود برا خودم تو صحن ها میگشتم و مردمو نگاه میکردم کسایی که مریض بودن و با ولیچر اومده بودن برا همشون دعا کردم دختری رو دیدم که واقعا صورتش طبیعی نبود قلبم داشت از جا کنده میشد اشک تو چشمام جمع شده بود، مردم رو میدیدم که صادقانه و خالصانه دعا می کنن، زوج های جوون که اومده بودن و مرتب عکس میگرفتن چه صحنه زیبایی بود، برا خوشبختیشون دعا میکردم برا مامان و بابا و همه دوستام چه اونایی که میشناختم و چه اون هایی که فقط اسمشونو میدونستم دعا کردم و احساس میکردم هر روز آرامش بیشتری بدست میارم
کیف میکردم از خلوت بودن حرم از اینکه راحت میتونم برم دستمو بزنم به پنجره فولاد هر جا دلم بخواد بشینم نزدیک اذان صبح کم کم مردم می اومدن منم میرفتم وضو میگرفتم و نمازمو به جماعت می خوندم و تا روشن شدن هوا اونجا میموندم هر روز صبح جنازه تو حرم میوردن فاتحه می خوندمو و بی اختیار گریه می کردم
الان هم که دارم اینا رو مینویسم اشکام جاری شده علتشو نمیدونم فقط میدونم که دلم برا یه شب تا صبح اونجا بودن و خلوت کردم و دعا کردن خیلی تنگ شده



+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 3:49 توسط سوزی
|