دروغ و تظاهر به بدبختی یا حتی خوشبختی یکی از مشکلات این روزای مردمه حالا تو هر مسیری، من نمیدونم چرا اینقدر همه سعی می کنن نشون بدن خیلی خوشبختن و با انرزی مثبت و نشاطی که دارن همه چی داره بر وفق مرادشون پیش میره و بهتر از این نمیشه (که البته تعدادشون کمه) و یا نشون بدن که همه چی داره به افتضاح ترین نحو ممکن پیش میره و خیلی اوضاعشون خرابه و اههههههههههههههههه به این مملکت که ما داریم توش اینطوری زندگی می کنیم بیاین یه کم با خودمون صادق باشیم مشکلات همیشه هست شکلش فقط عوض میشه ای کسی که مرتب دم از خوشبختی و موفقیت و رضایت میزنی خودتو خر نکن دیگه (به شخصه در دوستان نزدیکم دیدم که طرف چقدر مشکلات شخصیتی داره و از زندگیش ناراضیه و به گفته خودش به مرز خودکشی رسیده ولی جلوی مردم چنان تظاهر به خوشبختی و عشق تو زندگیش میکنه که همه میگن چقدر اینا خوشبختن چه زندگی خوبی دارن ای خدا یه شوهر یا زن مثل شوهر یا زن این نصیبم کن خدایا یه زندگی پرفکت مثل این نصیبم کن) و دروغ اینطوری اون فرد احساس رضایت می کنه ولی وقتی با خودش خلوت میکنه میگه بیرونمون داره مردمو میسوزونه تومون خودمونو اییییییییییییییییییییییییییییییییییی خدا چرا این همه تظاهر چرا این همه دروغ که آدمای احمق دو رو برت رو گول بزنی و از زندگی ناراضیشون کنی (البته این آدمای احمق حقشونه که به این بلا دچار بشن آدمی که ظاهر بینه باید حسرت و حسادت بسوزونتش) و یا می بینی طرف حساب بانکیش پره اراده میکنه چیزی رو بخره فردا خریده ولی به تو که میرسه ناااااااااااااااله که مملکت نیست رو هیچیش نمیشه برنامه ریزی کرد اه به این مملکت و شروع میکنه از ضررایی که کرده میگه بعد تو می بینی با این وضعیت چقدر هم کارش داره پیش میره یعنی فقط و فقط جنبه های منفی کاراش و ضررایی که کرده رو می گه و به مملکتو ملت بد و بیراه میگه ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااا تعادل، ما یا از این ور بوم می افتیم یا اون ور بود یا همین زن های ملت عزیزمون یا از اون ور بوم می افتن و کارشون فقط خونه داری و بچه بزرگ کردن و به شوهر رسیدن و تو سری خوردنه یا از اون ور بوم می افتن و دیگه تو آشپزخونه و حتی خونه حضور ندارن و 24 ساععععععععععععععته سرکارن تا نشون بدن از یه مرد کمتر نیستن و بچه هاشون رو به امان خدا ول می کنن و فکر میکنن اگه یه پولی در اختیار بچه بذارن دیگه کافیه آخه عزیز من بچه اینطوری که یه یتیم به تمام معناست که، محبت تو رو درک نکرده تو خانوادش فقط شعار محبت و عشق داده شده ولی عملا ندیده حتی عشق مادر و فرزند رو لمس نکرده و با این باور بزرگ شده که درست همینه که خانوادش دارن انجام می دن یا مردی که دمو دقیقه از خانمش و خوشبختیش از اینکه با این خانم آشنا شده و میگه بهتر از این دیگه واسه من پیدا نمیشده و همه دخترا و زنا حسرت داشتن چنین همسر مهربانی رو میخورن بعد سر حساب که میشی می بینی با چندین دختر رابطه داره و شاید زن صیغه ای هم داره که خیر نداریم و تازه می فهمی که به به اینا برا این بوده که فقط جلوی دوست و آشنا پز بده که من حتی تو ازدواجم هم شانس اوردم غافل از اینکه.... یا حتییییییییییییییییی خارج رفتن بابا این دیگه پز دادن داره واقعا پز دادن داره خوب درسته رفتی خدا هم بهت لطف کرده اونجا شرایط خوبی برات فراهم شده و هم از لحاظ مالی و هم از لحاظ علمی پیشرفت کردی انسانیت و آدمیتت چقدر پیشرفت کرده؟ برا مردم چیکار کردی؟ آدم تر شدی نسبت به قبل یا پست تر؟؟؟؟ خدا بهت لطفی کرد و پیشرفت کردی تو واسه خدا چیکار کردی؟ تازه میرن اونجا منکر خدا هم میشن یعنی اعتقاداتشون هم به باد میره (البته منظورم همه نیستنا مخاطب من آدمای متظاهر و دروغگو هستن که خودشون هم میدونن چه زندگی نکبتی ای دارن) حالا خارج نرفته خودشون چسبونده به نظام و سمتی تو بهترین دستگاه تو ایران گرفته دیگه اون آدم قبلی نیستش که، تبدیل شده به آدم خیلی خیلی مومن که خیلی راحت به حق همه تجاوز میکنه و دم از اسلام هم میزنه، من از این دسته آدما بیشتر میسوزم چون واقعا آدم نمیدونه چی بهشون بگه هر چی هم اعتراض کنی محکومت می کنن به انحراف اصلا مگه کسی رو قبول دارن الان این آدما شدن بچه پیغمبرو هرچی اونا میگن درسته (فعلا روزگار به کام شماست) همیشه دعای من این بود که خدایا منو از دست این افراد متظاهر نجات بده خستم کردن از این همه حماقتی که دارن و خودشون، خودشونو به نفهمی می زنن خدایا حفظم کن از حماقت واقعا دیگه داشتم اذیت میشدم خسته شده بودم کلافه شده بودم آخه یکی و دوتا هم نیستن انگار محاصره شده بودم بین این آدما که یا سیاهن یا سفید و در هر دوصورت حال منو بهم میزدند

تا اینکه یه شعر از مولانا خوندم که خیلی جالب بود و از اونموقع دیگه راحت راحت شدم اصلا دیگه این آدما رو نمی بینم و حتی نمیشنوم چی میگن

و داستان این بود .....

عیسی مریم به کوهی می‌گریخت
شیرگویی خون او می‌خواست ریخت
آن یکی در پی دوید و گفت خیر
در پیت کس نیست چه گریزی چو طیر
با شتاب او آنچنان می‌تاخت جفت
کز شتاب خود جواب او نگفت
یک دو میدان در پی عیسی براند
پس بجد جد عیسی را بخواند
کز پی مرضات حق یک لحظه بیست
که مرا اندر گریزت مشکلیست
از کی این سو می‌گریزی ای کریم
نه پیت شیر و نه خصم و خوف و بیم
گفت از احمق گریزانم برو
می‌رهانم خویش را بندم مشو
گفت آخر آن مسیحا نه توی
که شود کور و کر از تو مستوی
گفت آری گفت آن شه نیستی
که فسون غیب را ماویستی
چون بخوانی آن فسون بر مرده‌ای
برجهد چون شیر صید آورده‌ای
گفت آری آن منم گفتا که تو
نه ز گل مرغان کنی ای خوب‌رو
گفت آری گفت پس ای روح پاک
هرچه خواهی می‌کنی از کیست باک
با چنین برهان که باشد در جهان
که نباشد مر ترا از بندگان
گفت عیسی که به ذات پاک حق
مبدع تن خالق جان در سبق
حرمت ذات و صفات پاک او
که بود گردون گریبان‌چاک او
کان فسون و اسم اعظم را که من
بر کر و بر کور خواندم شد حسن
بر که سنگین بخواندم شد شکاف
خرقه را بدرید بر خود تا بناف
برتن مرده بخواندم گشت حی
بر سر لاشی بخواندم گشت شی
خواندم آن را بر دل احمق بود
صد هزاران بار و درمانی نشد
سنگ خارا گشت و زان خو بر نگشت
ریگ شد کز وی نروید هیچ کشت
گفت حکمت چیست کنجا اسم حق
سود کرد اینجا نبود آن را سبق
آن همان رنجست و این رنجی چرا
او نشد این را و آن را شد دوا
گفت رنج احمقی قهر خداست
رنج و کوری نیست قهر آن ابتلاست
ابتلا رنجیست کان رحم آورد
احمقی رنجیست کان زخم آورد
آنچ داغ اوست مهر او کرده است
چاره‌ای بر وی نیارد برد دست
ز احمقان بگریز چون عیسی گریخت
صحبت احمق بسی خونها که ریخت
اندک اندک آب را دزدد هوا
دین چنین دزدد هم احمق از شما
گرمیت را دزدد و سردی دهد
همچو آن کو زیر کون سنگی نهد
آن گریز عیسی نه از بیم بود
آمنست او آن پی تعلیم بود
زمهریر ار پر کند آفاق را
چه غم آن خورشید با اشراق را

حضرت عيسي مسيح(ع) هراسان در حال دويدن بود، انگار از چيزي فرار مي‌کرد، بين راه فردي جلوي ايشان را مي‌گيرد و مي‌گويد، از براي چه اينچنين مي‌دوي؟ آن هم هراسان و مضطرب؟!
حضرت عيسي به او پاسخ مي‌دهد، اينگونه؛ از دست آدمي نادان و احمق مي‌گريزم.
آن مرد گفت؛ تو آن مسيحي نيستي که کور و کر را شفا مي‌دهي، تو آن نيستي که سر غيب و اسم اعظم مي‌داني و آن را که بر مرده مي‌خواني، زنده مي‌شود؟
حضرت عيسي(ع) پاسخ مي‌دهد؛ آري من همانم.
آن مرد دوباره مي‌پرسد؛ پس از که مي‌ترسي که اينگونه مي‌گريزي؟
حضرت مسيح(ع) اينگونه پاسخش مي‌دهد؛ با سر غيب و اسم اعظم همه آنها را انجام دادم، اما با همه مهرباني خود هزاران بار آن را بر فردي نادان و احمق خواندم اما درمان نشد.
آن مرد باز پرسيد؛ چرا دفعات پيش چنان شد و اثر کرد، اما اين بار اثر نکرد، هر دوي آنها رنج و عذابي است؟
حضرت عيسي(ع) اين بار پاسخي داد بس عميق؛ رنج حماقت، قهر خداوند است، اما رنج کوري و کري ابتلا و آزمايشي براي انسان است. ابتلا موجب مي‌شود که رحمت خداوند به جوش آيد و از گناهان درگذرد، اما حماقت و ناداني، رنجي است که موجب صدمه به خود و ديگر انسان‌ها مي‌شود از حماقت فقط باید فرار کرد چون قابل درمان نیست.

نتیجه اینکه
احمقای اطرافتونو نمیتونید عوض کنید یا فرار کنید یا اینکه همرنگ جماعت بشید که درد نکشید
من که نتونستم همرنگ بشم تصمیم گرفتم برم