زندگی تحمیلی
یک زمان هایی هست که
آدم فقط می شینه غر می زنه! جاهایی که در یک چرخه ای افتاده که تنها چاره
عقلانیش این هست که این چرخه را طی کنه تا به وسعتی از انتخاب های جدید دست
پیدا کنه. مثل زمانی که دیوانه وار منتظر جواب کنکور هست، یا وقتی که رفته
سربازی یا برای یک شغلی درخواست داده. باید صبر کنه.
اما در نقطه مقابل، یک زمان هایی هم هست، که دستش در انتخاب کردن کاملا بازه. یعنی دقیقا تنها کسی که سرنوشتش را رقم می زنه خود خودشه. هیچ فشار غالبی از جایی تحمیل نمیشه. اینکه من می خوام الان درس بخونم یا اینکه برم شاگرد مکانیکی بشم یا غواص!
شاید این را بتونم به عنوان یکی از مهمترین تفاوت های زندگی یک کانادایی و زندگی یک ایرانی بیان کنم.
منبع http://www.harmony.blogfa.com/post-974.aspx
و من فکر می کنم الان مجبورم صبر کنم و باز هم تلاش کنم تا بتونم خودمو از این وضعیت نجات بدم از زندگی ای که نمیخواستم و سال ها درس خونده بودم و تلاش کرده بودم ولی جامعه بهم تحمیل کرد و گفت الان باید اینطوری زندگی کنی (کدوم آزادی کدوم انتخاب؟؟؟؟ من که چیزی ندیدم)
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر ۱۳۹۱ ساعت 20:30 توسط سوزی
|